گنجور

 
واقف لاهوری

ای سیل بهاران که تو را موسم جوش است

بگذر ز سر کلبهٔ ما این چه خروش است

تنها نه مرا با سر زلفش سر سود است

هرکس دل صد چاک به کف شانه‌فروش است

مشکل که درین بحر نهد روی به ساحل

کشتی مرا حلقهٔ گرداب به گوش است

پرکاری آن ساده عذار آن مپرسید

غارتگر دل دشمن جان آفت هوش است

پیش دل روشن نزنی دم ز خوشامد

گر یاد بران دم کنی این شمع خموش است

واقف نتوانم که زنم دم ز اقامت

چون شمع مرا جامهٔ احرام به دوش است

 
 
نسکبان اندروید