ای سیل بهاران که تو را موسم جوش است
بگذر ز سر کلبهٔ ما این چه خروش است
تنها نه مرا با سر زلفش سر سود است
هرکس دل صد چاک به کف شانهفروش است
مشکل که درین بحر نهد روی به ساحل
کشتی مرا حلقهٔ گرداب به گوش است
پرکاری آن ساده عذار آن مپرسید
غارتگر دل دشمن جان آفت هوش است
پیش دل روشن نزنی دم ز خوشامد
گر یاد بران دم کنی این شمع خموش است
واقف نتوانم که زنم دم ز اقامت
چون شمع مرا جامهٔ احرام به دوش است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از آتش می در خم خمار چه جوش است
در میکده از جوشش مستان چه خروش است
آن کس که به یک جو نخرد ملک دو عالم
رندی ز گدایان در باده فروش است
تلخی که چشانی به من ای ساقی شیرین
[...]
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است
از کیست؟ مگر مصطبه باده فروش است
این مستی می نیست که هنگامه عشق است
وین ناله نی نیست که آواز سروش است
از زهد ریائی چه دلت رسته شد ای شیخ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.