واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴

بی‌ تو‌ام ذوق باغ‌دیدن نیست

سازوبرگ غزل‌شنیدن نیست

در دیاری که تیره روزان‌اند

صبح را طالع دمیدن نیست

صورت او چه‌سان کشد نقاش

یار را طاقت کشیدن نیست

شود از گردش فلک معلوم

که جهان جای آرمیدن نیست

ریخت رنگ فسردگی خونم

در نصیبش مگر چکیدن نیست

پیش رعنایی تو از حیرت

سرو را پای قدکشیدن نیست

مکن آزادم از قفس صیاد

که جهان جای آرمیدن نیست

هر که پیشت ز بوی گل گوید

سخنش قابل شنیدن نیست

نیست پوشیده حال ما واقف

حاجت پیرهن دریدن نیست