گنجور

 
واقف لاهوری

یار از حد گذرانید خودآرایی را

تا سراسیمه کند چشم تماشایی را

هست از مردمی چشم تو این امّیدم

که نظربند کنی این دل هرجایی را

همچو نعلین به پایش اگر افتد کونین

مرد ره کی دهد از دست تهی‌پایی را

موکشان جوهر از آیینه برون می‌آرد

از که آموخته مژگان تو گیرایی را

در ازل آنکه تو را خلعت مستوری داد

بست با دامن من دامن رسوایی را

بندهٔ حضرت عشقم تو چه می‌فرمایی

ببر ای خواجه به جای دگر آقایی را

به سر زلف تو سوگند که نتوان بستن

بر دلم بی تو به زنجیر، شکیبایی را

جلوهٔ یوسفی‌اش کرده به کار دل من

حزن یعقوبی و اندوه زلیخایی را

می‌توانم به فراغت گذراندن یک چند

گر گذارد دل من وسوسه‌فرمایی را

زان به در می‌روم از شهر شتابان چون سیل

سر به صحرا بدهم گریهٔ صحرایی را

دست بردار خدا را ز سر من ناصح

سرزنش سود ندارد سر سودایی را

چه کنم گر نروم از پی رندی واقف

معتقد نیست دلم شیخی و ملایی را

 
 
نامبردگان شاهنامه
سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟

طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

[...]

همام تبریزی

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را

صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم

اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را

مطلب دانش از آن کس که بر آب دیده

[...]

ابن یمین

هر که بیند رخ آندلبر یغمائی را

نکند هیچ ملامت من شیدائی را

جان زیان کرد دلم بر سر بازار غمش

وینزمان سود بود این دل سودائی را

دلبرا زلف تو عیسی دم و زنار و شست

[...]

سیف فرغانی

ای سعادت زپی زینت و زیبایی را

بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل

شوق از خانه به در کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست

[...]

کمال خجندی

گر بری چون سر زلف این دل سودایی را

با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را

من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد

هیچ‌کاری به طلب عاشق هر جایی را

روی ننموده گرفتم که روی از بر ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه