یار از حد گذرانید خودآرایی را
تا سراسیمه کند چشم تماشایی را
هست از مردمی چشم تو این امّیدم
که نظربند کنی این دل هرجایی را
همچو نعلین به پایش اگر افتد کونین
مرد ره کی دهد از دست تهیپایی را
موکشان جوهر از آیینه برون میآرد
از که آموخته مژگان تو گیرایی را
در ازل آنکه تو را خلعت مستوری داد
بست با دامن من دامن رسوایی را
بندهٔ حضرت عشقم تو چه میفرمایی
ببر ای خواجه به جای دگر آقایی را
به سر زلف تو سوگند که نتوان بستن
بر دلم بی تو به زنجیر، شکیبایی را
جلوهٔ یوسفیاش کرده به کار دل من
حزن یعقوبی و اندوه زلیخایی را
میتوانم به فراغت گذراندن یک چند
گر گذارد دل من وسوسهفرمایی را
زان به در میروم از شهر شتابان چون سیل
سر به صحرا بدهم گریهٔ صحرایی را
دست بردار خدا را ز سر من ناصح
سرزنش سود ندارد سر سودایی را
چه کنم گر نروم از پی رندی واقف
معتقد نیست دلم شیخی و ملایی را