گنجور

 
واقف لاهوری

یا به من ده دل غمین مرا

یا شنو نالهٔ حزین مرا

تا که نزدیک آمدی بستی

دیدهٔ عقل دوربین مرا

اشک چون طفل شوخ می‌گیرد

گاه دامن گه آستین مرا

گرچه روشن نمی‌کند شب من

بد مگویید مه‌جبین مرا

بر سرم پا گذاشتی از لطف

آسمان ساختی زمین مرا

من ز احسان آب دیده ترم

کز دلت شست گرد کین مرا

گر چنین رو تُرُش کنی با من

سرکه گردانی انگبین مرا

به چه جرم ای نگار خونین‌دست

جوی خون کردی آستین مرا

بر درت مرد واقف از بس حزن

تو نگفتی چه شد حزین مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

گر چه بر بود عقل و دین مرا

بد مگویید نازنین مرا

گوشش از بار در گران گشته ست

نشنود ناله حزین مرا

آخر، ای باغبان، یکی بنمای

[...]

جامی

پاره پاره دل حزین مرا

بین شرار آه آتشین مرا

پاک می کردم اشک خویش ز رخ

غرق خون ساخت آستین مرا

چشم تو گر دلم ربود چه باک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه