گنجور

 
واقف لاهوری

محفل‌افروز بکن جلوهٔ یغمایی را

از سر شمع ببر طرهٔ رعنایی را

نشنوم نافه گر از نکهت زلفت دم زد

اعتباری نبود گفتهٔ سودایی را

ای دل پاره که از قطره‌ی خون بیش نه‌ای

از که آموخته‌ای این همه خارایی را

تو که در خانه ز آیینه مصاحب داری

باور از من نکنی وحشت تنهایی را

بی‌تو در دیدهٔ من خانه‌نشین گردیده است

ضعف رو داده ز بس قوت بینایی را

نیست با سرکشی قد تو سروی به چمن

کار رفته است به بالا ز تو رعنایی را

می‌تواند که ز دست تو دل ما گیرد

آنکه داده است به مژگان تو گیرایی را

کرد احیای شهیدان تغافل نگه‌ات

این فرنگی ز کجا یافت مسیحایی را

چشم بد دور ز سیلاب سرشکم واقف

آبروی است ازو بادیه‌پیمایی را

 
 
نامبردگان شاهنامه
سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟

طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

[...]

همام تبریزی

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را

صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم

اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را

مطلب دانش از آن کس که بر آب دیده

[...]

ابن یمین

هر که بیند رخ آندلبر یغمائی را

نکند هیچ ملامت من شیدائی را

جان زیان کرد دلم بر سر بازار غمش

وینزمان سود بود این دل سودائی را

دلبرا زلف تو عیسی دم و زنار و شست

[...]

سیف فرغانی

ای سعادت زپی زینت و زیبایی را

بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل

شوق از خانه به در کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست

[...]

کمال خجندی

گر بری چون سر زلف این دل سودایی را

با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را

من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد

هیچ‌کاری به طلب عاشق هر جایی را

روی ننموده گرفتم که روی از بر ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه