گنجور

 
واقف لاهوری

تو را هرگز غم بیماری‌ام نیست

چه نالم چون اثر در زاری‌ام نیست

چو بخت خویش در خوابم شب و روز

به طالع یک سحر بیداری‌ام نیست

زدم پروانه‌سان خود را بر آن شمع

چه سازم طاقت خودداری‌ام نیست

یکی دیوانه‌ای خلوت‌پسندم

به طفلان ذوق صحبت‌داری‌ام نیست

بیا ای گریه مشغولم به خود کن

که دیگر طاقت بیکاری‌ام نیست

به بزمت زان چو شمع از پا نشینم

که دیگر تاب خدمتکاری‌ام نیست

به سر پیچیده آهم شعله چون شمع

هوای چیرهٔ زرتابی‌ام نیست

مرا زان دست و خنجر شکوه برخاست

که بر تن هیچ زخم کاری‌ام نیست

من آن مستم در این می‌خانه واقف

که چون چشم بتان هشیاری‌ام نیست

 
 
نامبردگان شاهنامه