واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰

تو را هرگز غم بیماریم نیست

چه نالم چون اثر در زاریم نیست

چو بخت خویش در خوابم شب و روز

به طالع یک سحر بیداریم نیست

زدم پروانه‌سان خود را بر آن شمع

چه سازم طاقت خودداریم نیست

یکی دیوانه‌ای خلوت‌پسندم

به طفلان ذوق صحبت‌داریم نیست

بیا ای گریه مشغولم به خود کن

که دیگر طاقت بیکاریم نیست

به بزمت زان چو شمع از پا نشینم

که دیگر تاب خدمتکاریم نیست

به سر پیچیده آهم شعله چون شمع

هوای چیرهٔ زرتابیم نیست

مرا زان دست و خنجر شکوه برخاست

که بر تن هیچ زخم کاریم نیست

من آن مستم درین می‌خانه واقف

که چون چشم بتان هشیاریم نیست