گنجور

 
واقف لاهوری

کی دلم از سفر عشق به سامان برگشت

رفت نالان چو جرس این ره و نالان برگشت

در دیاری که تویی طرف هوای باشد

رفت خندان ز برم قاصد و گریان برگشت

مرغ ما را ز قفس دورشدن نیست شگون

بارها تنگدل از سیر گلستان برگشت

در سراغ کمر افتاد سواد زلفش

هیچ معلوم نگردید پریشان برگشت

فتنه می‌خواست به چشم تو مقابل گردد

تا نظر کرد به آن لشکر مژگان برگشت

نظر لطف چو از چشم سیاه تو نیافت

سرمه سودازده زین غم به صفاهان برگشت

آه از خشکی طالع که دل سوختگان

تشنه‌کام از سر آن چاه زنخدان برگشت

مژدهٔ وصل به گوشش نرسیده است اگر

به چه تقریب ز نزدیک لبم جان برگشت

خان‌زادان به وفاداری عشاق نی‌اند

برنگردند گر از چشم تو مژگان برگشت

بعد عمری ز پی کشتن من آمده است

حیف صد حیف که آن زود پشیمان برگشت

واقف آن نیست که دور از لب او آب خورد

بارها تشنه‌لب از چشمهٔ حیوان برگشت

 
 
نسکبان اندروید