دل دوش گدای سرراهی شد و برخاست
دریوزهگر لطف نگاهی شد و برخاست
بنشین به گدایان در دوست که هرکس
بنشست به این طایفه شاهی شد و برخاست
از معجزهٔ حسن تو منکر نتوان شد
کز مهر رخت آیینه ماهی شد و برخاست
تا پیش وی اثبات کند دعوی دردم
آه اثر آلود گواهی شد و برخاست
با قامتش از جلوهگریهای قیامت
صد کوه تحمل پر کاهی شد و برخاست
بنشست به اهل هوس از سادگی آن طفل
چندان که ز خط نامه سیاهی شد و برخاست
هر دانهٔ اشکم که به خاک او در او ریخت
از تلخی عم زهرگیاهی شد و برخاست
چون سرمه غباری که از آن سوخته جان ماند
سودازدهٔ چشم سیاهی شد و برخاست
تا بر سر دلسوختگان زار بگرید
درد دل من ابر سیاهی شد و برخاست
آن اشک که بد معتکف گوشهٔ چشمم
از محشر هجران تو آهی شد و برخاست
عاشق نگه من چو ز رخ پرده برافکند
هر مو به تنم مد نگاهی شد و برخاست
واقف که ز عمری به درش خاکنشی شد
درمان به احوال تباهی شد و برخاست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.