گنجور

 
واقف لاهوری

دل دوش گدای سرراهی شد و برخاست

دریوزه‌گر لطف نگاهی شد و برخاست

بنشین به گدایان در دوست که هرکس

بنشست به این طایفه شاهی شد و برخاست

از معجزهٔ حسن تو منکر نتوان شد

کز مهر رخت آیینه ماهی شد و برخاست

تا پیش وی اثبات کند دعوی دردم

آه اثر آلود گواهی شد و برخاست

با قامتش از جلوه‌گری‌های قیامت

صد کوه تحمل پر کاهی شد و برخاست

بنشست به اهل هوس از سادگی آن طفل

چندان که ز خط نامه سیاهی شد و برخاست

هر دانهٔ اشکم که به خاک او در او ریخت

از تلخی عم زهرگیاهی شد و برخاست

چون سرمه غباری که از آن سوخته جان ماند

سودازدهٔ چشم سیاهی شد و برخاست

تا بر سر دل‌سوختگان زار بگرید

درد دل من ابر سیاهی شد و برخاست

آن اشک که بد معتکف گوشهٔ چشمم

از محشر هجران تو آهی شد و برخاست

عاشق نگه من چو ز رخ پرده برافکند

هر مو به تنم مد نگاهی شد و برخاست

واقف که ز عمری به درش خاک‌نشی شد

درمان به احوال تباهی شد و برخاست

 
 
نسکبان اندروید