گنجور

 
واقف لاهوری

به خاکساری من گرد بر زمین ننشست

چنان به خاک نشستم که کس چنین ننشست

بر آستان تو جز نقش بر جبین ننشست

بیا ز حق مگُذر نقش کس چنین ننشست

غبار دامن آن سرو جامه‌زیب از ناز

به عارض گل و رخسار یاسمین ننشست

هلاک سنگدلی‌هات ای صنم گردم

که دل شکستی و بر جبهه‌ی تو چین ننشست

ز بدنشینی نقش من است این کان شوخ

نشست با همه‌کس با من حزین ننشست

ز رشک شمع به بزمش چرا نه داغ شوم

که آن ز خدمت او تا دم پسین ننشست

بیا و دل‌دهی‌ام کن که گریه‌ام از جوش

به سعی گوشهٔ دامان و آستین ننشست

خیال لعل لب یار در دلم واقف

چنان نشست که در خانه‌اش نگین ننشست

 
 
نامبردگان شاهنامه
بابافغانی

غریب کوی تو بی ناله ی حزین ننشست

نداشت صحبت و با هیچ همنشین ننشست

نه مرغ بر سر من مور نیز خانه گرفت

کسی به راه بت خویش بیش ازین ننشست

چه غم ز دامن آلوده ی منست ترا

[...]

نظیری نیشابوری

محبت تو به هر دل نشست کین ننشست

دمی به هر که نشستی دگر غمین ننشست

به محفلی که تو دامن به رنجش افشاندی

مگس ز تلخی عیشم بر انگبین ننشست

همیشه گرمی خویی بر آتشم دارد

[...]

صائب

ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشست

ز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست

به گرد راه تو بیباک، چشم بد مرساد!

که همچو گرد یتیمی به هر جبین ننشست

به محفل تو کسی داد بیقراری داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه