گنجور

 
واقف لاهوری

به خاکساری من گرد بر زمین ننشست

چنان به خاک نشستم که کس چنین ننشست

بر آستان تو جز نقش بر جبین ننشست

بیا ز حق مگُذر نقش کس چنین ننشست

غبار دامن آن سرو جامه‌زیب از ناز

به عارض گل و رخسار یاسمین ننشست

هلاک سنگدلی‌هات ای صنم گردم

که دل شکستی و بر جبهه‌ی تو چین ننشست

ز بدنشینی نقش من است این کان شوخ

نشست با همه‌کس با من حزین ننشست

ز رشک شمع به بزمش چرا نه داغ شوم

که آن ز خدمت او تا دم پسین ننشست

بیا و دل‌دهی‌ام کن که گریه‌ام از جوش

به سعی گوشهٔ دامان و آستین ننشست

خیال لعل لب یار در دلم واقف

چنان نشست که در خانه‌اش نگین ننشست

 
 
نسکبان اندروید