گنجور

 
واقف لاهوری

دل در سواد زلف کسی جا گرفته است

غافل وطن ز کوچه سودا گرفته است

خوش‌قامتی به چشم ترم جا گرفته است

سروی عجب برین لب جو پا گرفته است

طفل است کز هوای تو دیوانه گشته است

اشکم که راه دامن صحرا گرفته است

دارد مگر از آن قد رعنا شکایتی

آهم که راه عالم بالا گرفته است

آن طفل جان به قالبم از یک سخن دمید

لعلش مگر سبق ز مسیحا گرفته است

دل را ز دستم آن مژه‌های دراز دست

امروز گر گذاشته فردا گرفته است

با همتی که از نظر افکنده‌ام دو کون

خوش چون شوم ز گریه که دنیا گرفته است

ناصح اگر تو قطع ملامت کنی خوش است

چشمش به زور تیغ دل از ما گرفته است

واقف ز زهد پیر شدم بس که چون کلیم

دستم عصا ز گردن مینا گرفته است

 
 
نسکبان اندروید