دل در سواد زلف کسی جا گرفته است
غافل وطن ز کوچه سودا گرفته است
خوشقامتی به چشم ترم جا گرفته است
سروی عجب برین لب جو پا گرفته است
طفل است کز هوای تو دیوانه گشته است
اشکم که راه دامن صحرا گرفته است
دارد مگر از آن قد رعنا شکایتی
آهم که راه عالم بالا گرفته است
آن طفل جان به قالبم از یک سخن دمید
لعلش مگر سبق ز مسیحا گرفته است
دل را ز دستم آن مژههای دراز دست
امروز گر گذاشته فردا گرفته است
با همتی که از نظر افکندهام دو کون
خوش چون شوم ز گریه که دنیا گرفته است
ناصح اگر تو قطع ملامت کنی خوش است
چشمش به زور تیغ دل از ما گرفته است
واقف ز زهد پیر شدم بس که چون کلیم
دستم عصا ز گردن مینا گرفته است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.