گنجور

 
واقف لاهوری

عاشق دل‌بستهٔ وطن نیست

پابند چو شمع در لگن نیست

در سایهٔ تیغ یار خفتم

آرام‌طلب کسی چو من نیست

ما صبح صداقتیم ما را

پیش تو مجال دم‌زدن نیست

هیچ از دل تنگ من نپرسی

ای شوخ تو را مگر دهن نیست

دامن ز لباس هر که افشاند

کمتر ز نسیم پیرهن نیست

مشکن قدر عتیق اشکم

لخت جگر است از یمن نیست

واقف در فکر تازهٔ ماست

آن نشئه که در می کهن نیست

 
 
نامبردگان شاهنامه
نظامی

سگ را وطن و تو را وطن نیست

تو آدمی‌ای در این سخن نیست

کمال خجندی

گر یار طبیب درد من نیست

دردا که امید زیستن نیست

بیمار را به تندرستی

جز ناله درون پیرهن نیست

هر سر که برید از در یار

[...]

کلیم

آن درد که استخوان‌شکن نیست

معمار کهن بنای تن نیست

امروز چراغ اهل فقرم

چون فانوسم دو پیرهن نیست

نشنیده حدیث آشنائی

[...]

سلیم تهرانی

در مجلس وصل یار ای دل

تا کی گویی ره سخن نیست

چون کار کسی به حرف افتاد

راه سخنی به از دهن نیست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه