به خاکساری من گرد بر زمین ننشست
چنان به خاک نشستم که کس چنین ننشست
بر آستان تو جز نقش بر جبین ننشست
بیا ز حق مگُذر نقش کس چنین ننشست
غبار دامن آن سرو جامهزیب از ناز
به عارض گل و رخسار یاسمین ننشست
هلاک سنگدلیهات ای صنم گردم
که دل شکستی و بر جبههی تو چین ننشست
ز بدنشینی نقش من است این کان شوخ
نشست با همهکس با من حزین ننشست
ز رشک شمع به بزمش چرا نه داغ شوم
که آن ز خدمت او تا دم پسین ننشست
بیا و دلدهیام کن که گریهام از جوش
به سعی گوشهٔ دامان و آستین ننشست
خیال لعل لب یار در دلم واقف
چنان نشست که در خانهاش نگین ننشست