گنجور

 
واقف لاهوری

ای که پرسی که دلت از چه بدین‌سان تنگ است

دم مزن کز هوس غنچه‌دهانان تنگ است

یوسف آن به که تو تشریف بری جانب مصر

زانکه بر کوکبهٔ حسن تو کنعان تنگ است

در غمت نالهٔ من بس که جهانگیر شده است

جان بر شیون مرغان گلستان تنگ است

عرصه‌ای کو که توان عرض جنون داد در او

پا کشیدیم به دامان که بیابان تنگ است

نشد از تنگی این دشت دل کس خالی

گریه را سرمده ای دیده که دامان تنگ است

صبر کن ورنه ازین شهر برون رو واقف

کز فعان تو دل گبر و مسلمان تنگ است

 
 
نسکبان اندروید