واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

عاشق دل‌بستهٔ وطن نیست

پابند چو شمع در لگن نیست

در سایهٔ تیغ یار خفتم

آرام‌طلب کسی چو من نیست

ما صبح صداقتیم ما را

پیش تو مجال دم‌زدن نیست

هیچ از دل تنگ من نپرسی

ای شوخ تو را مگر دهن نیست

دامن ز لباس هر که افشاند

کمتر ز نسیم پیرهن نیست

مشکن قدر عتیق اشکم

لخت جگر است از یمن نیست

واقف در فکر تازهٔ ماست

آن نشئه که در می کهن نیست