از سوز محبّت اثری بیش نمانده است
زان آتش سوزان شرری بیش نمانده است
کاهید ز بس در قفس از حسرتِ گلشن
از بلبل ما مشت پری بیش نمانده است
رفتی و دل از گریهٔ بیصرفه تلف شد
باز آی که لختِ جگری بیش نمانده است
زین پیش به عالم اثرِ دردِ دلی بود
ای وای کنون دردسری بیش نمانده است
واقف نهای از سوختهٔ حسرتِ دیدار
چون شمعِ سحر زو نظری بیش نمانده است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.