از سوز محبّت اثری بیش نمانده است
زان آتش سوزان شرری بیش نمانده است
کاهید ز بس در قفس از حسرتِ گلشن
از بلبل ما مشت پری بیش نمانده است
رفتی و دل از گریهٔ بیصرفه تلف شد
باز آی که لختِ جگری بیش نمانده است
زین پیش به عالم اثرِ دردِ دلی بود
ای وای کنون دردسری بیش نمانده است
واقف نهای از سوختهٔ حسرتِ دیدار
چون شمعِ سحر زو نظری بیش نمانده است