عیبم نکنی ز مستی عشق
این لازم نشئهی جوانیست
روزم ای ماه بی تو شب شد
دریاب که وقت مهربانیست
از شهد لب تو میزنم حرف
شیرینسخنم چو شعرخوانیست
مردم بر من چرا نخندند
رنگم از درد زعفرانیست
هر کوچه که میروم به این حال
گویند که عاشق فلانیست
من کشتهٔ لطف خنجر تو
هرچند که لطف او زبانیست
ما بیغم یار جان نداریم
ما را غم یار یارِ جانیست
گفتم به زمین زدن مرا چیست
گفتا که قضای آسمانیست
کردهست خراب خانهها را
این دیده به کار عشقبانیست
چون شمع گداخت مغز جانم
واقف تب هجر استخوانیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.