چنان مرا غم و درد فراق یار گرفت
که دل ز پهلوی من عاقبت کنار گرفت
شدهست تنگ مجال نفسکشیدنها
ز بسکه درد توام تنگ در کنار گرفت
نگشت سبز نهال امید مجنونم
ز آب دیدهٔ من بید اگرچه بار گرفت
شدهست کُندهٔ پا سختجانیام ورنه
هزار بار دلم پیش ازین دیار گرفت
دگر چه آمده دل را به سر نمیدانم
که باز دیده ز سر گریههای زار گرفت
دگر به صحبت اطفال اشک دل نکشد (چند جور خوانش)
مرا که خاطر از ابنای روزگار گرفت
به دیر و کعبه نمیبینمش خداوندا
ز خود رمیده دل من کجا قرار گرفت
نمود بر سر من صرف سنگ طفلان را
فلک ز نقد جنونم چنین غبار گرفت
هلاک گرمی داغ محبّتم واقف
که شام مرگ مرا شمع بر مزار گرفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.