گنجور

 
واقف لاهوری

چنان مرا غم و درد فراق یار گرفت

که دل ز پهلوی من عاقبت کنار گرفت

شده‌ست تنگ مجال نفس‌کشیدن‌ها

ز بس‌که درد توام تنگ در کنار گرفت

نگشت سبز نهال امید مجنونم

ز آب دیدهٔ من بید اگرچه بار گرفت

شده‌ست کُندهٔ پا سخت‌جانی‌ام ورنه

هزار بار دلم پیش ازین دیار گرفت

دگر چه آمده دل را به سر نمی‌دانم

که باز دیده ز سر گریه‌های زار گرفت

دگر به صحبت اطفال اشک دل نکشد (چند جور خوانش)

مرا که خاطر از ابنای روزگار گرفت

به دیر و کعبه نمی‌بینمش خداوندا

ز خود رمیده دل من کجا قرار گرفت

نمود بر سر من صرف سنگ طفلان را

فلک ز نقد جنونم چنین غبار گرفت

هلاک گرمی داغ محبّتم واقف

که شام مرگ مرا شمع بر مزار گرفت

 
 
نسکبان اندروید