عیبم نکنی ز مستی عشق
این لازم نشئهی جوانیست
روزم ای ماه بی تو شب شد
دریاب که وقت مهربانیست
از شهد لب تو میزنم حرف
شیرینسخنم چو شعرخوانیست
مردم بر من چرا نخندند
رنگم از درد زعفرانیست
هر کوچه که میروم به این حال
گویند که عاشق فلانیست
من کشتهٔ لطف خنجر تو
هرچند که لطف او زبانیست
ما بیغم یار جان نداریم
ما را غم یار یارِ جانیست
گفتم به زمین زدن مرا چیست
گفتا که قضای آسمانیست
کردهست خراب خانهها را
این دیده به کار عشقبانیست
چون شمع گداخت مغز جانم
واقف تب هجر استخوانیست