عمر گریزپا نه همین همعنان توست
جان همچو سایه همرهِ سرو روان توست
در خاک و خون تپیده ز تیر تو عالمی
ویران هزار خانه به دور کمان توست
غوغای عشق شور جنون ماجرای عقل
افسانهٔ تو قصهٔ تو داستان توست
تنها مرا هلاک نکردی ز وعدهها
خلقی به خون نشاندهٔ تیغ زبان توست
جان میدهند لالهرخان بر سر دلم
هرچند داغدار متاع دکان توست
از دیگران شکایت بیمهریِ فلک
ما را شکایت از دل نامهربان توست
دل از من خریدی و رد کردیش به ناز
اکنون کجا روم (برم) که (کو) به مهر و نشان توست
زد حرف سوزناک تو آتش به جان من
واقف زبان شعله مگر در دهان توست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آفتاب شاهی تخت آسمان توست
ملک زمین مسخر حکم روان توست
صاحبقران و خسرو روی زمین تویی
دولت همیشه رهبر و صاحبقران توست
گر مهرگان توست خجسته عجب مدار
[...]
ای کآب زندگانی من در دهان توست
تیر هلاکِ ظاهر من در کمان توست
گر بُرقعی فرو نگذاری؛ بدین جمال
در شهر، هر که کشته شود در ضَمان توست
تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب
[...]
رزق وسیع در قدم میهمان توست
هر کس که میهمان تو شد میزبان توست
نعمت شود زیاده به قدر زبان شکر
نخلی است این که ریشه آن در دهان توست
گر سایه ای به سوخته جانی فکنده ای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.