گنجور

 
واقف لاهوری

اضطرابی که در من افتاده‌ست

زین دل صبردشمن افتاده‌است

نتوانم گسست از زنجیر

آشنایی به گردن افتاده‌ست

غیر من نیست تاب عریانی

این قبا بر قد من افتاده‌ست

از گریبان نمانْد هیچ اکنون

کار دستم به دامن افتاده‌ست

افتد از چشم عشق آن زخمی

که برو چشم سوزن افتاده‌ست

پیشم آمد بلا به هر راهی

زلف او در پیِ من افتاده‌ست

تا به بتخانه‌اش گذر افتاد

بت ز چشم برهمن افتاده‌ست

غنچه شد گل نشست سرو از پا

تا گذارش به گلشن افتاده‌ست

واقف از چرب و نرمیِ مرهم

نان داغم به روغن افتاده‌ست

 
 
نسکبان اندروید