گنجور

 
واقف لاهوری

اضطرابی که در من افتاده‌ست

زین دل صبردشمن افتاده‌است

نتوانم گسست از زنجیر

آشنایی به گردن افتاده‌ست

غیر من نیست تاب عریانی

این قبا بر قد من افتاده‌ست

از گریبان نمانْد هیچ اکنون

کار دستم به دامن افتاده‌ست

افتد از چشم عشق آن زخمی

که برو چشم سوزن افتاده‌ست

پیشم آمد بلا به هر راهی

زلف او در پیِ من افتاده‌ست

تا به بتخانه‌اش گذر افتاد

بت ز چشم برهمن افتاده‌ست

غنچه شد گل نشست سرو از پا

تا گذارش به گلشن افتاده‌ست

واقف از چرب و نرمیِ مرهم

نان داغم به روغن افتاده‌ست

 
 
نامبردگان شاهنامه
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه