اضطرابی که در من افتادهست
زین دل صبردشمن افتادهاست
نتوانم گسست از زنجیر
آشنایی به گردن افتادهست
غیر من نیست تاب عریانی
این قبا بر قد من افتادهست
از گریبان نمانْد هیچ اکنون
کار دستم به دامن افتادهست
افتد از چشم عشق آن زخمی
که برو چشم سوزن افتادهست
پیشم آمد بلا به هر راهی
زلف او در پیِ من افتادهست
تا به بتخانهاش گذر افتاد
بت ز چشم برهمن افتادهست
غنچه شد گل نشست سرو از پا
تا گذارش به گلشن افتادهست
واقف از چرب و نرمیِ مرهم
نان داغم به روغن افتادهست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون تن خود به برم پاک بشست
از مسامش تمام لؤلؤ رست
گرد پرگار چرخ مرکز بست
شبه مرجان شد و بلور جمست
آمد آن رگزن مسیحپرست
شست الماسگون گرفته به دست
کرسی افکند و برنشست بر او
بازوی خواجه عمید ببست
شست چون دید گفت عز و علا
[...]
ستد و داد جز به پیشادست
داوری باشد و زیان و شکست
تا مرا بود بر ولایت دست
بودم ایزد پرست و شاه پرست
امر شه را و حکم الله را
نبدادم به هیچ وقت از دست
دل به غزو و به شغل داشتمی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.