عمر گریزپا نه همین همعنان توست
جان همچو سایه همرهِ سرو روان توست
در خاک و خون تپیده ز تیر تو عالمی
ویران هزار خانه به دور کمان توست
غوغای عشق شور جنون ماجرای عقل
افسانهٔ تو قصهٔ تو داستان توست
تنها مرا هلاک نکردی ز وعدهها
خلقی به خون نشاندهٔ تیغ زبان توست
جان میدهند لالهرخان بر سر دلم
هرچند داغدار متاع دکان توست
از دیگران شکایت بیمهریِ فلک
ما را شکایت از دل نامهربان توست
دل از من خریدی و رد کردیش به ناز
اکنون کجا روم (برم) که (کو) به مهر و نشان توست
زد حرف سوزناک تو آتش به جان من
واقف زبان شعله مگر در دهان توست