گنجور

 
واقف لاهوری

آن جوان رفت و من از گریه شدم پیر در آب

بختم افکند ندانم به چه تقصیر در آب

غرق در گریه شدم آه که زلف تو مرا

دست‌وپابسته فکنده‌ست به زنجیر در آب

گر کند خاصیتِ خاکِ قناعت معلوم

کیمیاگر فکند نسخهٔ اکسیر در آب

بهر تیغ تو نه من آب بریدم ز گلو

ماهیان را شده این درد گلوگیر در آب

حال من بی‌تو چنان رو به خرابی‌ست که شد

عکس من محو در آیینه چو تصویر در آب

چشم گریان مرا پرتو دیدار تو سوخت

می‌کند آتشِ رخسار تو تأثیر در آب

اگر از سر گذرد اشک چه حاصل واقف

سر مو شسته نگردد خط تقدیر در آب

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب

جوهرم، ریشه من هست ز شمشیر در آب

تیغ بیداد تو هم سیر ز خون می گردد

می شود ماهی لب تشنه اگر سیر در آب

در مذاق من سودازده، از سوختگی

[...]

نورس دماوندی

مصحف حسن تو افکند چو تصویر در آب

موج بیضای وی انداخته تفسیر در آب

پیش اشکم سپر انداخت خدنگ نگهش

بال پرواز فراموش کند تیر در آب

هر حباب از لب او شیشه‌ی گل تند نمود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه