چو دل با زلف جانان شد مصاحب
به یک عالم پریشان شد مصاحب
چه ضبط نفس میباید دلی را
که با آیینهرویان شد مصاحب
ز دستش بس که در پا کارم افتاد
گریبانم به دامان شد مصاحب
خیالش تاب تنهایی ندارد
چو دل خون گشت با جان شد مصاحب
ز جیبم شعلهها سر برزد از اشک
چو گل با آن گریبان شد مصاحب
نیارد لنگر تمکین چرا دل
که این کشتی به طوفان شد مصاحب
دل از جایی نوای درد بشنید
به مرغان خوش الحان شد مصاحب
..................................................
به صد زخم نمایان شد مصاحب



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.