از آن لعل مسیحادم سر حرفی به ما بگشا
برای دردمندانت در دارالشّفا بگشا
به یاد قصد خون عاشقان فرما نگار من
چرا بیکار بنشینی حنا از دست و پا بگشا
از آن لطفی که دارد گل به پیراهن نمیگنجد
تو هم روزی درآ در گلشن و بند قبا بگشا
ز پهلوی دل تنگم ملالی هست بیش از حد
بیا جانان ببر این غنچه را با خویش یا بگشا
گدای توست واقف صد گره افتاد در کارش
تو کار بستهاش را ای شه مشکلگشا بگشا