گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵

 

ای پیر، نگه کن که چرخ برناپیمود بسی روزگار برما
پیمانهٔ این چرخ را سه نام استمعروف به امروز و دی و فردا
فردات نیامد، و دی کجا شد؟زین هر سه جز امروز نیست پیدا
دریاست یکی روزگار کان رابالا نشناسد کسی ز پهنا
انجام زمان تو، ای برادر،آغاز زمان تو نیست و مبدا
امروز یکی نیست صد هزار استبیهوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱

 

از گردش گیتی گله روا نیستهر چند که نیکیش را بقا نیست
خوشتر ز بقا چیز نیست ایراما را ز جهان جز بقا هوا نیست
چون تو ز جهان یافتی بقا راچون کز تو جهان در خور ثنا نیست؟
گیتی به مثل مادر است، مادراز مرد سزاوار ناسزا نیست
جانت اثر است از خدای باقیناچیز شدن مر تورا روا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶

 

آن بی تن و جان چیست کو روان است؟که شنید روانی که بی‌روان است؟
آفاق و جهان زیر اوست و او خودبیرون ز جهان نی، نه در جهان است
خود هیچ نیاساید و نجنبدجنبده همه زیر او چران است
پیداست به عقل و زحس پنهانگرچه نه خداوند کامران است
هرچ او برود هرگزی نباشداو هرگزی و باقی و روان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹

 

تا مرد خر و کور کر نباشداز کار فلک بی‌خبر نباشد
داند که هر آن چیز کو بجنبدنابوده و بی‌حد و مر نباشد
وان چیز که با حد و مر باشدگه باشد و گاهی دگر نباشد
من راز فلک را به دل شنودمهشیار به دل کور و کر نباشد
چون دل شنوا شد تو را، از آن پسشاید اگرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱

 

بر دشمنی دشمنت چو دیدیفعلش، نه نشان و نه داغ باید
اقرار بسی برتر از گواهانبا روز همی چه چراغ باید؟


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰

 

دام است جهان تو، ای پسر، دامزین دام ندارد خبر دد و دام
در دام به دانه مباش مشغولدانهٔ تو چه چیز است جز می و جام؟
خور خوار شده‌ستی چو مرغ لیکنناچاره پشیمان شوی به فرجام
امید چه داری که کام یابی؟در دام کسی کام یابد ای خام؟
کامستی اگر پایدی، ولیکنکامی که نپاید نباشد آن کام
زین قد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۷

 

ای شسته سر و روی به آب زمزمحج کرده چومردان و گشته بی‌غم
افزون زچهل سال جهد کردیدادی کم و خود هیچ نستدی کم
بسیار بدین و بدان به حیلتکرباس بدادی به نرخ مبرم
تا پاک شد اکنون ز تو گناهانمندیش به دانگی کنون ز عالم
افسوس نیاید تو را از این کاربر خویشتن این رازها مفرخم
زین سود نبینم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰

 

از دهر جفا پیشه زی که نالم؟گویم ز که کرده‌است نال نالم؟
با شست و دو سالم خصومت افتاداز شست و دو گشته است زار حالم
مالی نشناسم ز عمر برترشاید که بنالم ز بهر مالم
یک چند جمالم فزون همی شدگفتی که یکی نو شده هلالم
در خواب ندیدی مگر خیالمآن سرو سهی قد مشک خالم
چون دید زمانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۲

 

بشنو که چه گوید همیت دورانپیغام ازین چرخ گرد گردان
زین قبهٔ پر چشمهای بیدارزین طارم پر شمع‌های رخشان
این سبز بیابان که چون شب آیدپر لاله شود همچو باغ نیسان
وین بحر بی‌آرامش نگون‌سارآراسته قعرش به در و مرجان
زین کلهٔ نیلی کزو نمایندرخشنده رخان دختران ریان
پیغام فلک بر زبان دورانآن است به سوی نبات و حیوان
کای نو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۸

 

داری سخنی خوب گوش یا نه؟کامروز نه هشیاری از شبانه
حکمت نتوانی شنود ازیرافتنهٔ غزل نغزی و ترانه
شد پرده میان تو و ان حکمتآن پرده که بستند بر چغانه
مردم نشده‌ستی چو می‌ندانیجز خفتن و خور چون ستور لانه
این خانه چگونه بکرد و، که نهاداین گوی سیاه اندر این میانه؟
بنگر که چرا کرد صنع صانعاز دام چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۹

 

بگسل رسن از بی‌فسار عامهمشغول چه باشی به بارنامه؟
تو خود قلم کردگار حقیاحسنت و زهی هوشیار خامه
قول تو خط توست، مر خرد راسامه کن و بیرون مشو ز سامه
منیوش مگر پند خوب و حکمتبرگوش همه خلق خاص و عامه
بی جامه شریفی ازانکه جانتمعروف به خط است نه به جامه


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۴

 

ای کرده سرت خو به بی‌فساریتا کی بود این جهل و بادساری؟
در دشت خطا خیره چند تازی؟چون سر ز خطا باز خط ناری؟
گر سر ز خطا باز خط ناریدانم به حقیقت کز اهل ناری
خاری است خطا زهر بار، تاکیتو پشت در این زهر بار خاری؟
عقل است به سوی صواب رهبربا راه‌برت چون به خار خاری؟
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۹

 

ای مانده به کوری و تنگ حالیبر من ز چه همواره بد سگالی
از کار تو دانی که بی‌گناهمهرچند تو بدبخت و تنگ حالی
دانی که تو چون خوار و من عزیزم؟زیرا که منم زر و تو سفالی
از جهل که آن ملک توست، جانمچون جان تؤست از علوم خالی
نالیدنت از جهل خویش بایداز حجت بیچاره چند نالی؟
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۶

 

شادی و جوانی و پیشگاهیخواهی و ضعیفی و غم نخواهی
لیکن به مراد تو نیست گردونزین است به کار اندرون تباهی
خواهی که بمانی و هم نمانیخواهی که نکاهی و هم بکاهی
چونان که فزودی بکاهی ایراکبر سیرت و بر عادت گیاهی
چاهی است جهان ژرف و ما بدو درجوئیم همی تخت و گاه شاهی
در چاه گه و شه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو