گنجور

رهی معیری » غزلها - جلد اول » حدیث جوانی

 

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌امخارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشقهمچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌امچون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویشاز دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام
از جام عافیت می نابی نخورده‌اموز شاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد اول » طوفان حادثات

 

این سوز سینه شمع شبستان نداشته استوین موج گریه سیل خروشان نداشته است
آگه ز روزگار پریشان ما نبودهر دل که روزگار پریشان نداشته است
از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشتصبح بهار این لب خندان نداشته است
ما را دلی بود که ز طوفان حادثاتچون موج یک نفس سر و سامان نداشته است
سر بر نکرد پاک نهادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد اول » ماجرای اشک

 

تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشکباران صبحگاه ندارد صفای اشک
گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیستروشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟
ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آهماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک
گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیستچون جویبار ساخته ام با نوای اشک
از بسکه تن ز آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » پایان شب

 

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوزغرق گل است بسترم از بوی او هنوز
دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز
از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز
دردا که سوخت خار و خس آشیان ما نگرفته خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » کوکب امید

 

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟

وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟

از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا

ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است

ای کوکب امید در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه

ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟

امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است

ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » مهتاب

 

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم

خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز

گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » ناآشنا

 

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است

ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست

جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است

و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است

در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست

تسکین ما ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد دوم » مردم فریب

 

شب یار من تب است و غم سینه سوز هم

تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم

ای اشک همتی که به کشت وجود من

آتش فکند آه و دل سینه سوز هم

گفتم : که با تو شمع طرب تابناک نیست

گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم

گفتم : که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » آه آتشناک

 

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم و به پای توسوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم برای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار انجمن افروز غیر بود

ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شبهای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » پردهٔ نیلی

 

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم

بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما

پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس

دنیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » صفای شبنم

 

او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست

گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست

ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت

خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست

گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی

آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست

غافل مشو ز عمر که ساکن نمی شود

سیل عنان گسسته اقامت پذیر نیست

روی نکو به طینت ساقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » ساز سخن

 

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟

آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بود روی مه ولی

سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد

مینای می کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی

آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟

بی سوز عشق ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » بوسه نسیم

 

همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل که مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » در سایه سرو

 

حال تو روشن است دلا از ملال تو

فریاد از دلی که نسوزد به حال تو

ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام

گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو

یاران چو گل به سایه سرو آرمیده اند

ما و هوای قامت با اعتدال تو

در چشم کس وجود ضعیفم پدید نیست

باز آ که چون خیال شدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » محنت‌سرای خاک

 

من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای

چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای

وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای

چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای

چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای

سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل

آزرده ام چو گوش نصیحت شنیده‌ای

رفت از قفای او دل از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » زبان اشک

 

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک

روشنتر از ستاره روشنگر است اشک

گوهر اگر ز قطره باران شود پدید

با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک

با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را

غم پرور است ناله و جان پرور است اشک

بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ

چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک

خاطر فریب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند تغزل » سایهٔ گیسو

 

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟

یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری

گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی

زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری

شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

بستی به شب ره من مانا که شبروی

بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

گه در پناه عارض آن مشتری رخی

گه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » نیروی اشک

 

عزم وداع کرد جوانی به روستای

در تیره شامی از بر خورشید طلعتی

طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر

همچون حباب در دل دریای ظلمتی

زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای

ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی

در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه

ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی

لیکن جوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » سرنوشت

 

اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ

روزی به نیستانی شد ره سپر همی

ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی

شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی

مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک

شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی

چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد

ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی

گیتی سیاه گشت به چشمش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » همت مردانه

 

در دام حادثات ز کس یاوری مجوی

بگشا گره به همت مشکل گشای خویش

سعی طبیب موجب درمان درد نیست

از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی

واماند آن که تکیه کند برعصای خویش

گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه

چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش

کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی

رانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » پاس ادب

 

پاس ادب به حد کفایت نگاه دار

خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی

با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی

با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی

در خون نشست غنچه که شد همنشین خار

گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی

افتاده باش لیک نه چندان که همچو خاک

پامال هر نبهره شوی از فروتنی


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » منظومه‌ها » سنگریزه

 

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای

بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار

آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟

حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین

نا چیز و خوار مایه و بی فدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » مستی و مستوری

 

از خون دل چو غنچهٔ گل پاک دامنان

مستانه می کشیده و مستور بوده‌اند

گر ماه من ز مهر بود دور، دور نیست

تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده‌اند


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری