گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

در راه قربت ما ره‌بان چه کار دارددر خلوت مسیحا رهبان چه کار دارد
در داستان نیاید اسرار عشقبازانکانجا که قاف عشقست دستان چه کار دارد
با حکم الهی بگذرد ز حکم یونانبا بحر لامکانی عمان چه کار دارد
در ملک بی‌نیازی کون و مکان چه باشدبا سر لن ترانی هامان چه کار دارد
گر خویشتن پرستی کی ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

با درد دردنوشان درمان چه کار داردبا نالهٔ خموشان الحان چه کار دارد
در شهر بی نشانان سلطان چه حکم دانددر ملک بی زبانان فرمان چه کار دارد
دریا کشان غم را از موج خون مترسانبا اهل نوح مرسل طوفان چه کار دارد
از دفتر معانی نقش صور فرو شویبا نامهٔ الهی عنوان چه کار دارد
زلف سیه چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

شام شکستگان را هرگز سحر نباشدوز روز تیره روزان تاریکتر نباشد
هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالدوانکو ز پا درآمد در بند سر نباشد
پیر شرابخانه از بادهٔ مغانهتا بیخبر نگردد صاحب خبر نباشد
در بزم درد نوشان زهد و ورع نگنجددر عالم حقیقت عیب و هنر نباشد
هر کو رخ تو جوید از مه سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

مردان این قدم را باید که سر نباشدمرغان این چمن را باید که پر نباشد
آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد پیوان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد
در راه عشق نبود جز عشق رهنمائیزیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد
تیر بلای او را جز دل هدف نشایدتیغ جفای او را جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵

 

ای کرده تیره شب را بر آفتاب منزلدلرا ز چین زلفت برمشک ناب منزل
تا در درون چشمم خرگاه زد خیالتمه را بسان ماهی بینم در آب منزل
باید که رحمت آرد آنکو شراب داردبرتشنه‌ئیکه باشد او را سراب منزل
ره چون برم به کویت زانرو که نادر افتددر آشیان عنقا کرده ذباب منزل
یک ذره مهر رویت خالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲

 

آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانمکاخر بیا و بشنو دستان و داستانم
من آن نیم که دیدی و آوازه‌ام شنیدیدر من بچشم معنی بنگر که من نه آنم
گر گوش هوش داری بشنو که باز گویمرمزی چنانکه دانی رازی چنانکه دانم
من بلبل فصیحم من همدم مسیحممن پرده سوز انسم من پرده ساز جانم
من بادپای روحم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۳

 

ای چشم می پرستت آشوب چشم بندانوی زلف پر شکستت زنجیر پای بندان
مهپوش شب نمایت شام سحرنشینانیاقوت جان فزایت کام نیازمندان
رویت بدل فروزی خورشید بت پرستانزلفت بدستگیری اومید مستمندان
از شام روز پوشت سرگشته تیره روزانوز نقش دلفریبت آشفته نقش بندان
آهوی نیمه مستت صیاد شیرگیرانهندوی بت پرستت زنار هوشمندان
کفرت ز راه تحقیق ایمان پاک دیناندردت ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰

 

ای از شب قمرسا بر مه نقاب بستهپیوسته طاق خضرا برآفتاب بسته
از قیر طیلسانی بر مشتری کشیدهبر مهر سایبانی از مشک ناب بسته
جعد تو هندوانرا بر دل کمین گشودهچشم تو جادوانرا بر دیده خواب بسته
اشک محیط سیلم خون از فرات راندهو آه سهیل سوزم ره بر شهاب بسته
از روی لاله رنگم بازار گل شکستهوز لعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۱

 

ای چیده سنبل تر در باغ دسته بستهو افکنده شاخ ریحان بر لاله دسته دسته
ریحان مشک بیزت آب بنفشه بردهیاقوت قند ریزت نرخ شکر شکسته
زلف شکسته بسته در حلق جان جمعیوانگه چنین پریشان ما زان شکسته بسته
دائم خیال قدت بر جویبار چشممچون سرو جویباری برطرف چشمه رسته
با حاجبان ابرو ذکر کمان چه گوئیباید که گوشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۸

 

ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادیطف حول ربع سلمی یا ذارع البوادی
غافل مشو ز سوزم چون آه سینه دیدیو اندیشه کن ز آتش چون دود گشت بادی
نار الهموم هاجت من قلبی اشتعالاماه الغرام تجری من مد معی کواد
کس را مباد ازینسان حاصل ز درد هجرانبیخویشی و غریبی رندی و نامرادی
فی اضلعی حللتم کالسر فی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹

 

یا باری البرایا یا زاری الذرارییا راعی الرعایا یا مجری الجواری
سلطان بی وزیری دیان بی‌نظیریقهار سختگیری ستار بردباری
روق الغصون صنعا زینت کالغوانیورق الطیور شوقا توجت کاقماری
سرو از تو در تمایل در کله ربیعیمرغ از تو در ترنم بر سرو جویباری
یا واهب العطایا یا دافع البلایایا غافر الخطایا یا مسری السواری
عکسی فکنده نورت بر شمع آسمانیبوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳

 

ای آفتاب رویت در اوج دلفروزیوی تیر چشم مستت در عین دیده دوزی
در چنگ آرزویت سوزم چو عود و سازمچون چنگم ار بسازی چون عودم ار بسوزی
رفتیم و روز وصلت روزی نبود ما رایا رب شب جدائی کس را مباد روزی
ای شمع جمع مستان بخرام در شبستانتا بزم می‌پرستان از چهره بر فروزی
گفتی شبی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۷

 

یا حادی‌النیاق قد ذبت فی‌الفراقعرج علی اهیلی و اخبرهم اشتیاقی
بشنو نوای عشاق از پرده سپاهانزانرو که در عراقست آن لعبت عراقی
یا مشرب المحیا قم واسقنا الحمیافالعیش قد تهیا والوصل فی‌التلاقی
بنشاند باد بستان مجلس بدل نشانیبرد آب آب و آتش ساقی بسیم ساقی
قد طاب وقت شربی یا من یروم قربیفی‌الیل اذ تهیا مع منیتی اغتباقی
ساقی بده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶

 

یا من الیک میلی قف ساعة قبیلیبالدمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی
هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشمتا صبحدم خروشم هذا نصیب لیلی
از اشگ دل گدازم پیدا شدست رازملیکن چه چاره سازم هذا نصیب لیلی
از بند باز کن خو وزو دوست کام دل جوزلفش بگیر و میگو هذا نصیب لیلی
هر شب به جست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۱

 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائیگفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی