گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

ای یار بی تکلف ما را نبید بایدوین قفل رنج ما را امشب کلید باید
جام و سماع و شاهد حاضر شدند باریوین خرقه‌های دعوی بر هم درید باید
ایمان و زاهدی را بر هم شکست بایدزنار جاحدی را از جان خرید باید
از روی آن صنوبر ما را چراغ بایدوز زلف آن ستمگر ما را گزید باید
جامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

جانا نخست ما را مرد مدام گردانوانگه مدام در ده مست مدام گردان
بر ما چو از لطافت مل را حلال کردیبر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان
دارالغرور ما را دارالسرور کردیدرالملام ما را دارالسلام گردان
خامند و پخته مانا تو دو شراب داریدر خام پخته گردان در پخته خام گردان
ناهید زخمه‌زن را از لحنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸

 

از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لالهبی خواب و بی‌قرارم چون بر گلت کلاله
خدمت کنم به پیشت همچون صراحی از جانتا برنهی لبم را بر لبت چون پیاله
تا روز ژاله بارد از چشم همچو رودمآری نکو نماید بر روی لاله ژاله
دارم هزار بوسه بر روی و چشم تو منگر میدهی وگرنه بیرون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

دی ناگه از نگارم اندر رسید نامهقالت: رای فوادی من هجرک القیامه
گفتم که: عشق و دل را باشد علامتی همقالت: دموع عینی لم تکف بالعلامه
گفتا که: می چه سازی گفتم که مر سفر راقالت: فمر صحیحا بالخیر و السلامه
گفتم: وفا نداری گفتا که: آزمودیمن جرب المجرب حلت به الندامه
گفتم: وداع نایی واندر برم نگیریقالت: ترید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷

 

جانا نگویی آخر ما را که تو کجاییکز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی
ما را ز عشق کردی چو آسیای گردانخود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی
گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروینگاه از سپهر جانها چون ماه نو برآیی
از بهر لطف مستان وز قهر خود پرستانچون برق میگریزی چون باد می‌ربایی
بهر سماع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰

 

روی چو ماه داری زلف سیاه داریبر سرو ماه داری بر سر کلاه داری
خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب توهم بوسه جای داری هم بوسه خواه داری
زلف تو بر دل من بندی نهاد محکمگفتم که بند دارم گفتا گناه داری
یکره بپرس جانا زان زلف مشکبویتتا بر گل مورد چون خوابگاه داری
دل جایگاه دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱

 

ربی و ربک‌الله ای ماه تو چه ماهیکافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی
مه نیستی که مهری زیرا که هست مه راگاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی
با مایهٔ جمالت ناید ز مهر شمعیدر سایهٔ سلیمان ناید ز دیو شاهی
آنجا که قدت آید ناید ز سر و سرویآنجا که خدت آید ناید ز ماه ماهی
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲

 

برخی رویتان من ای رویتان چو ماهیوی جان بیدلان را در زلفتان پناهی
با رویتان تنی را باطل نگشت حقیبا زلفتان دلی را مشکل نماند راهی
جز رویتان که سازد جانهای عاشقان رااز ما سجده‌گاهی وز مشک تکیه‌گاهی
جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفلاز نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی
نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه

 

آمد هلال دلها ناگه پدید ناگههان ای هلال خوبان «ربی و ربک الله»
زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گرددنی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه
در روی او بخندید از بهر حال کو خودبر آفتاب خندد وقت وداع هر مه
ماهی که رهنمایست از دور رهروان راچون روی او ببیند از شرم گم کند ره
پیچ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱

 

آن حور روح فش را بر عقل جلوه کردمو آن شربها که دادی بر یاد تو بخوردم
یاقوت نفس کشتم زان گوهر شریفتکازاد کرد چون عقل از چرخ لاژوردم
گردم به باد ساری گردی همی ولیکنباران تو بیامد بنشاند جمله گردم
گفتی جواب خواهم شرط کرم نبود اینبگذاشتی چو فردان در زیر خویش فردم
گر قطعه خوش نیامد معذور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی