گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۳۲

 

چشم تو کو جز دل سیاه ندارددل برد از مردم و نگاه ندارد
بی رخت ای آفتاب پرتو رویتروز من است آن شبی که ماه ندارد
با همه ینبوع نور چشمهٔ خورشیدبا رخ تو شکل اشتباه ندارد
با همه خیل ستاره ماه شب افروزلایق میدان تو سپاه ندارد
بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشیدرقعهٔ شطرنج حسن شاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۴

 

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوزعشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز
شوق لقاء تو بادهٔ طرب انگیزعشق جمال تو آتشی است جهان سوز
در دل مجنون چه سوز بود زلیلیهست مرا از تو ای نگار همان سوز
خلق جهان مختلف شدند نگاراپرده برانداز از آن یقین گمان سوز
کرد سیه دل مرا به دود ملامتعقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۵

 

ای غم تو روغن چراغ ضمیرمکم مکن ای دوست روغنم که بمیرم
کز مدد روغن تو نور فرستدسوی فتیل زبان چراغ ضمیرم
چون به هوای تو عشق زنده دلم کردشمع مثال ار سرم برند نمیرم
یوسف عهدی به حسن و گرچه چو یعقوبحزن فراق تو کرده بود ضریرم
چون ز پی مژدهٔ وصال روان شداز در مصر عنایت تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

کیست درین دور پیر اهل معانیآن که به هم جمع کرد عشق و جوانی
قربت معشوق از اهل عشق توان یافتراه بود بی شک از صور به معانی
گر تو چو شاهان برین بساط نشینینیست تو را خانه در حدود مکانی
در نفسی هر چه آن تست ببازیدر ندبی ملک هر دو کون نمانی
نور امانت ز تو چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱

 

دیده تحمل نمی‌کند نظرت راپرده برافگن رخ چو ماه و خورت را
نزد من ای از جهان یگانه به خوبیملک دو عالم بهاست یک نظرت را
مشکلم است این که چون همی نکند حلآب سخن آن لبان چون شکرت را
عشق تو داده است در ولایت جان حکمهجر ستمکار و وصل دادگرت را
منتظرم لیک نیست وقت معینهمچو قیامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۰

 

ای که ز من می‌کنی سؤال حقیقتمن چو تو آگه نیم ز حال حقیقت
عقل سخن پرور است جاهل ازین علمنطق زبان آور است لال حقیقت
تا ز کمال یقین چراغ نباشدرو ننماید بجان جمال حقیقت
بدر تمام آنگهی شوی که برآیداز افق جان تو هلال حقیقت
طایر میمون عشق جو که در آردبیضهٔ جان را به زیر بال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۷

 

در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود کآمدن من به سوی ملک جهان بود؟!
بهر عمارت مسعود را چه خلل شد؟!بهر خرابی نحوس را چه قران بود؟!
بر سر خاکی که پایگاه من و تستخون عزیزان بسان آب روان بود
تا کند از آدمی شکم چون لحدپرپشت زمین همچو گور جمله دهان بود
این تن آواره هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۹

 

ای پسر از مردم زمانه حذر گیربگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر
در تو نظرهای خلق تیر عدو دانتیغ بیفگن، برای دفع سپر گیر
چون تو ندانی طریق غوص درین بحرحشو صدف ممتلی به در و گهر گیر
چون تو نه آنی که ره بری به معانیجمله جهان نیکوان خوب صور گیر
گر بجهد آتشی ز زند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹

 

چشم تو کوجز دل سیاه ندارد
دل برد از مردم و نگاه ندارد
بی رخت ای آفتاب پرتو رویت
روز منست آن شبی که ماه ندارد
با همه ینبوع نور چشمه خورشید
با رخ تو شکل اشتباه ندارد
با همه خیل ستاره ماه شب افروز
لایق میدان تو سپاه ندارد
بی رخ تو کاسب راند برسر خورشید
رقعه شطرنج حسن شاه ندارد
عاشق تو نزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷

 

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
عشق تو چون آتش وفراق تو جان سوز
شوق لقاء تو باده طرب انگیز
عشق جمال تو آتشی است جهان سوز
دردل مجنون چه سوز بود زلیلی
هست مرااز تو ای نگار همان سوز
خلق جهان مختلف شدند نگارا
پرده برانداز ازآن یقین گمان سوز
کرد سیه دل مرا بدود ملامت
عقل که چون هیزم تراست گران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷

 

ای غم تو روغن چراغ ضمیرم
کم مکن ای دوست روغنم که بمیرم
کز مدد روغن تو نور فرستد
سوی فتیل زبان چراغ ضمیرم
چون بهوای تو عشق زنده دلم کرد
شمع مثال ار سرم برند نمیرم
یوسف عهدی بحسن وگرچه چو یعقوب
حزن فراق تو کرده بود ضریرم
چون زپی مژده وصال روان شد
از در مصر عنایت تو بشیرم
از اثر بوی وصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹

 

بی تو بحال عجب همی گذرانم
روز و شبی درتعب همی گذرانم
کار رسیده بجان چه بود که دیدی
جان رسیده بلب همی گذرانم
بی رخ چون آفتاب وروی چو ماهت
آه که روزی چو شب همی گذرانم
گرچه ندانم رسم بوصل تو یا نی
عمر خود اندر طلب همی گذرانم
مطرب عشقت چو چنگ در دل من زد
با غم تو درطرب همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۳

 

کیست درین دور پیر اهل معانی
آنکه بهم جمع کرد عشق و جوانی
قربت معشوق از اهل عشق توان یافت
راه بود بی شک از صور بمعانی
گر تو چو شاهان برین بساط نشینی
نیست ترا خانه در حدود مکانی
در نفسی هرچه آن تست ببازی
درند بی ملک هر دو کون نمانی
نور امانت ز تو چنان بدرخشد
کآتش برق از خلال ابر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۷

 

درتو، زهی صورت تو گنج معانی،
لطف الهی خزینه ییست نهانی
در صفت صورت تو لال بماند
ناطقه را گر زبان شوند معانی
هرکه ترا بر زمین بدید ندارد
بهر مه وخور بآسمان نگرانی
روح کند کام خویش خوش چوتو مارا
ذوق لب خود ببوسه یی بچشانی
پیش دهانت زشرم لب نگشاید
پسته که معروف شد بچرب زبانی
نزد تن تو که همچو روح لطیفست
جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱

 

دیده تحمل نمی کند نظرت را
پرده برافگن رخ چو ماه و خورت را
نزد من ای از جهان یگانه بخوبی
ملک دو عالم بهاست یک نظرت را
مشکلم است این که چون همی نکند حل
آب سخن آن لبان چون شکرت را
عشق تو داده است در ولایت جان حکم
هجر ستم کار و وصل داد گرت را
منتظرم لیک نیست وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹

 

ای که ز من میکنی سؤال حقیقت
من چو تو آگه نیم ز حال حقیقت
عقل سخن پرور است جاهل ازین علم
نطق زبان آور است لال حقیقت
تا ز کمال یقین چراغ نباشد
رو ننماید بجان جمال حقیقت
بدر تمام آنگهی شوی که برآید
از افق جان تو هلال حقیقت
طایر میمون عشق جو که در آرد
بیضه جان را بزیر بال حقیقت
جمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۰

 

در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود
کآمدن من بسوی ملک جهان بود
بهر عمارت سعود را چه خلل شد
بهر خرابی نحوس را چه قران بود
بر سرخاکی که پایگاه من و تست
خون عزیزان بسان آب روان بود
تا کند از آدمی شکم چو لحد پر
پشت زمین همچو گور جمله دهان بود
این تن آواره هیچ جای نمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴

 

ای پسر از مردم زمانه حذر گیر
بگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر
در تو نظرهای خلق تیر عدو دان
تیغ بیفگن برای دفع سپر گیر
چون تو ندانی طریق غوص درین بحر
حشو صدف ممتلی بدر و گهر گیر
چون تو نه آنی که ره بری بمعانی
جمله جهان نیکوان خوب صور گیر
گر بجهد آتشی ززند عنایت
سوخته دل بپیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی