گنجور

آمار شعرها

 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

رفتم و دریافتم پیر خرابات را

باز نمودم بدو کلّ مهمّات را

گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت

بیش عبادت مکن کعبه پرلات را

سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰

 

یک نفسی بیا که بر دیده و سر نشانمت

چند به زاری و شفاعت بر خویش خوانمت

روزی اگر قدم به بیغوله ی بنده در نهی

جان و دلی به صدق در هر قدمی فشانمت

هر چه خلایقند اگر قصد کنند مجتمع

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۴

 

نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد

سلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد

ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخن

قصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد

کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمی رسی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۳

 

بوی بهار می دهد باد صبا ز هر طرف

سبزه دمید عیش کن ساغر می منه ز کف

موسم تاب خانه رفت از پی گل به باغ رو

بر لب جویبار بر شیشه ی می ز طاق و رف

پیش که سر نهی به گل باده بخور به پای گل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۷

 

باد بهار می وزد از طرف نهارجان

ای که فدای آن چنان باد چنین هزار جان

ساقی عیسوی نفس چند ز انتظار بس

تا به خلاف شرع و دین نوش کنیم بیار جان

جان من است جام می خضر من و مدام من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۳

 

ای ز بهشت بی خبر رونق نو بهار بین

رونق نو بهار چه جنت آشکار بین

مریم باغ حامله عیسی غنچه در چمن

مرده زنده دیده ای معجز نوبهار بین

بید کشیده از میان تیغ چو آب و لاله را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۵

 

ای که دلم ز دست شد جانِ شما که هم‌چنین

یک‌ نفسی دگر مرو بهرِ خدا که هم‌چنین

من به وفایِ عهدِ تو خورده قسم که هم‌چنان

تو به هلاکِ جانِ من داده رضا که هم‌چنین

چند که جهد می‌کنم تا تو ستیز کم کنی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۸

 

رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ تو

بی‌خبرم ز خود ولی با خبرم ز حالِ تو

جانِ به لب رسیده را در قدمِ صبا کشم

گربه من آورد شبی مژدۀ اتّصالِ تو

مهرِ تو بر که افکنم بوی تو از که بشنوم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۳

 

ای به تو آرزویِ من بیش‌تر از جفایِ تو

سر برود ولی ز سر کم نشود هوایِ تو

دشمن و دوست گو بکن هر غرضی که ممکن است

جور همه جهانیان من بکشم برای تو

باقی‌ِ عمر بر درت سر بنهم به بندگی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۲

 

گر شبکی نشستمی با بُتِ خویش رو به رو

وه که چه عیش کردمی تازه به تازه نو به نو

گه لبکش مزیدمی گه زنخش گزیدمی

گه گلِ وصل چیدمی رنگ به رنگ بو به بو

گه شکرش ربودمی گه کمرش گشودمی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۴

 

بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کو

بویِ بنفشه می دَمَد ساقیِ گل عذار کو

پردۀ نام و ننگِ من در سرِ بانگِ چنگ شد

تا رگِ چنگ برکشد مطربِ پرده دار کو

تنگ و سبویِ باز بین دیگِ سه پایه واطلب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۲

 

خوش بود به صبح دم زمزمه ی خروسِ می

زنده دلا نمی کنی تجربه از نشاطِ وی

از نفحاتِ صبح دم بهره نگیری ای صنم

باز نشین ز خواب و کف پیش کن و بخواه می

حور و شرابِ نقد را هر دو به دست می شود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۳

 

ساقیِ مجلسِ صفا چاره ی ما به چاره ای

چاره و بس که حالتی نیست جز این و چاره ای

میر خمار هر چه شد تیره ز من زمان زمان

می کشد از سپاهِ غم بر سرِ من هزاره ای

فایض می کده به ما دیر به دیر می رسد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی