گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ساقیِ مجلسِ صفا چاره ی ما به چاره ای

چاره و بس که حالتی نیست جز این و چاره ای

میر خمار هر چه شد تیره ز من زمان زمان

می کشد از سپاهِ غم بر سرِ من هزاره ای

فایض می کده به ما دیر به دیر می رسد

طیره شده ست در میان کرده ز ما کناره ای

راتبه مان نمی رسد مَشرِبه مان نمی دهد

از من و روزگار من تیره شده ست پاره ای

سوخته ی صبوح را تاب رسیده بر جگر

روزِ جزا مگر شود واسطه ی کفاره ای

حَیَّ علی الصَلات من قامتِ ساقیان بود

زنده شوم چو بر شود بانگ به هر مناره ای

زهد و ورع مگر نشد هم ره خوی و طبعِ ما

مختلف اند راستی طالعِ هر ستاره ای

محتسبِ فراخ رو تنگ‌دلی چه می کند

حوصله ای فراخ تر بایدش از غراره ی

بیش مگو نزاریا از حرکاتِ ناقصی

لاشه خری کجا رسد در عقبِ سواره ای

می خورد و خورنده را می کند احتسابْ و حدّ

می زندش که که بر دلش بادزده کناره ای

هرزه سگانِ بد گمان غیبتِ ما چه می کنند

باز بگوی ساقیا چاره ی ما به چاره ای

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.