گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام راصد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شددر کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما
پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفسدایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شدپندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد
روزی برون آمد ز شب طالب فنا گشت از طلبشور جهان‌سوزی عجب در انجمن افتاده شد
رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش فشانهر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد
چون لب گشادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲

 

صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دلدل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنهٔ ایام دل
ای جان به مولای تو، دل غرقهٔ دریای تودیری است تا سودای تو، بگرفت هفت اندام دل
تا جان به عشقت بنده شد، زین بندگی تابنده شدتا دل ز نامت زنده شد، پر شد دو عالم نام دل
جانا دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱

 

دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدمهیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم
دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر سنگ اوبر چهرهٔ گلرنگ او چون لاله در خون آمدم
گاهی ز جان بی جان شدم گاهی ز دل بریان شدمهر لحظه دیگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم
در فرقت آن نازنین گشتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳

 

برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز توبس خون که از دلها بریخت آن غمزهٔ خون‌ریز تو
ای زلفت از نیرنگ و فن کرده مرا بی خویشتنشد خون چشمم چشمه زن از چشم رنگ آمیز تو
در راه تو از سرکشان نی یاد مانده نی نشانچون کس نماند اندر جهان تا کی بود خون‌ریز تو
شد بی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶

 

شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریختهاینک ببین خون شفق در طشت مینا ریخته
لالای شب در هر قدم لؤلؤ بر آورده بهموز یک نسیم صبحدم لؤلؤی لالا ریخته
خورشید زرکش تافته زربفت عیسی بافتهزنار زرین یافته زر بر مسیحا ریخته
مطرب ز دیوان فرح پروانه را آورده صحساقی شراب اندر قدح از حوض حورا ریخته
موسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۷

 

صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریختهصد صحن مروارید بین بر بحر اخضر ریخته
مه رخ نموده از سمک ماهی شده مه را شبکهر دم شترمرغ فلک از سینه اخگر ریخته
نقش از میان اختران بگریخته چون دلبرانبگسسته عقد دختران وز عقد گوهر ریخته
صبح آمده با جام جم چون شیر با زرین علمدر حلق صبح مشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸

 

ای آتش سودای تو دود از جهان انگیختهصد سیل خونین عشق تو از چشم جان انگیخته
ای کار دل ناساخته ناگاه بر دل تاختهبرقع ز روی انداخته وز دل فغان انگیخته
تو همچو مست سرکشی افکنده در جان مفرشیسلطان عشقت آتشی اندر جهان انگیخته
گه دام زلف انداخته گه تیغ مژگان آختهصد حیله زین بر ساخته صد فتنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۹

 

ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویختهصد یوسف گم گشته را زلفت به چاه آویخته
ماه است روی خرمت دام است زلف پر خمتدلها چو مرغ اندر غمت از دامگاه آویخته
فرش بقا انداخته کوس فنا بنواختهمیزان عزت ساخته پیش سپاه آویخته
مردان ره را بارها بر لب زده مسمارهاپس جمله را بر دارها از چار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۱

 

ای ذره‌ای از نور تو بر عرش اعظم تافتهاز عرش اعظم در گذر بر هر دو عالم تافته
آن ذره ذریت شده خورشید خاصیت شدهسر تا قدم نیت شده بر جان آدم تافته
اولاد پیدا آمده خلقی به صحرا آمدهپس بی‌محابا آمده بر بیش و بر کم تافته
یک موی تو در صبحدم بر گاو و آهو زد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۳

 

ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمدهوی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده
ای مه غلام روی تو گشته زحل هندوی تووی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده
ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای توگردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده
جان بنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

 

ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانهوی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه
ای از هویدایی نهان وی از نهانی بس عیانهم بر کناری از جهان هم در میان سبحانه
چرخ آستان درگهت شیران عالم روبهتحیران بمانده در رهت پیر و جوان سبحانه
در کنه تو عقل و بصر هم اعجمی هم بی خبرجان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار