گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱

 

وجود حقیقت نشانی نداردرموز طریقت بیانی ندارد
به صحرای معنی گذر، تا ببینیبهاری که بیم خزانی ندارد
جمال حقیقت کسی دیده باشدکه در باز گفتن زبانی ندارد
درین دانه مرغی تواند رسیدنکه جز نیستی آشیانی ندارد
تنی را، که در دل نباشد غم اورها کن حدیثش، که جانی ندارد
به چیزی توان برد چیزی که این جابه نانی نیرزد، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹

 

رخ تو به جز جور و خواری ندانددل من به جز بردباری نداند
ز بی یارمندی بنالند مردممن از یارمندی، که یاری نداند
ز روزم چه پرسی؟ که چشم ترمنبجز رنگ شبهای تاری نداند
من از داغ هجر تو هردم به نوعیبگریم، که ابر بهاری نداند
چنان نقش رویت گرفتست چشممکه نقش منش پیش داری نداند
ز پیش دلم شادمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱

 

ز دور ار ترا ناتوانی ببیندتنی مرده باشد، که جانی ببیند
کجا گنجد اندر زمین؟ عاشقی کورخت را به شادی زمانی ببیند
کسی را رسد لاف گردن کشیدنکه سر بر چنان آستانی ببیند
غریبی که شد شهر بند غم توعجب گرد گر خان و مانی ببیند!
دل من سبک چون نگردد ز غیرت؟که هر دم ترا با گرانی ببیند
سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

مرا گر ز وصل تو رنگی برآیدرها کن، که نامم به ننگی برآید
عجب دان که از کارگاه ملاحتجهان را بینگ توینگی برآید
بسی قرن باید که از باغ خوبینهالی چنین شوخ شنگی برآید
چنان شکری، کز دهان تو خیزدمپندار کز هیچ تنگی برآید
از آن زلف مشکین اگر دام سازیز هر حلقه‌ای پالهنگی برآید
به امید صلح و کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

دگر رخت ازین خانه بر در نهادمدگر خاک آن کوچه بر سر نهادم
دگر پای صبر از زمین برگرفتمدگر دست غارت به دل در نهادم
دگر عهد با نیستی تازه کردمدگر بار هستی به خر بر نهادم
به بوی گل عارض او دل خوددر آن زلف چون سنبل تر نهادم
چنان دل به شمع رخ او سپردمکه با نور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰

 

پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟ز مردم تو دل می‌بری، من چه دانم؟
چه گویی: بدان تا کجا شد دل تو؟ز من چون تو داناتری، من چه دانم؟
مرا چند پرسی که: لاغر چرایی؟تو این بنده می‌پروری، من چه دانم؟
ز من صبر جستی و عقل و سکونتپریشانم، این داوری من چه دانم؟
نمودی که: چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۳

 

چمن پر گهر شد ز باران ژالهزمین پر کواکب ز یاقوت لاله
ز شبنم فرو هشت نسرین حمایلز سنبل بر افگند سوسن کلاله
به جای می‌لعل پر کرده گلهاز سیماب رخشنده زرین پیاله
صبا را چمن کرده هر بامدادیبه گلزار پردامنی زر حواله
ز زرورق غنچه بر خوان گلبنهمی پیچد از بهر بلبل نواله
به هر گوشه بینی خرامان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵

 

میی کو ترا میرهاند ز مستیحلالت از آن می خرابی و مستی
بت تست نفس تو در کعبهٔ تنخلیل خدایی، گر این بت شکستی
عروس جهان را وفایی نباشدبه آخر بدانی که: دل در که بستی؟
نبینی به خود غیر ازین صوت و صورتچه گویم؟ زهی! غافل از خود که هستی
تو آنروز گفتم: به منزل نیاییکه همراه میرفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۸

 

ز تورانیان تنگ چشمی سواریدر ایران به زلف سیه کرد کاری
که کافر نکردست بر دین پرستیکه دشمن نکردست با دوستداری
دهانش خموشی، لبش باده نوشیسرش پر خروشی، میان پود و تاری
به چهره چراغی، به رخساره باغیبه سیرت بهشتی، به صورت بهاری
ستم را به سختی دلش پایمردیطرب را به نرمی تنش دستیاری
به بالا چو سروی، برفتن تذرویبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲

 

زمستان ز مستان نبیند زبونیو گر خود بلا بارد از ابر خونی
زمستان بهاریست آنجاکه باشدشراب ارغوانی، سماع ارغنونی
ز شر زمستان شرابت رهاندو گر خود به فضل و هنر ذوفنونی
چو بادی برآید دمی باده درکشز آتش چه کم؟ باده آر از کنونی
از آن حلقه شد پشتت از باد سرماکه از حلقهٔ می‌پرستان برونی
گر آزاد مردی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی