گنجور

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » ناله جویبار

 

گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا

در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا

زرپرستی خواب راحت را ز ندگس دور کرد

صرف عشرت می کنم گر یک درم باشد مرا

خواهش دل هر چه کمتر شادی جان بیشتر

تا دلی بی آرزو باشد چه غم باشد مرا

در کنار من ز گرمی بر کناری ایدریغ

وصل و هجران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » سیه مست

 

وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟

ناله مستانه دلهای غم پرورد کو؟

ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست

باد مشکین دم که بوی عشق می آورد کو؟

در بیابان جنون سرگشته ام چون گرد باد

همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو؟

بعد مرگم می کشان گویند درمیخانه ها

آن سیه مستی که خم ها را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » حلقهٔ موج

 

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم

هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم

حلقه‌های موج بینم نقش گیسویی کشم

خنده‌های صبح بینم یاد رخساری کنم

گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا

عاشقیها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » پیر هرات

 

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی

اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز

کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا

من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

عشق روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » دشمن و دوست

 

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من

از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی

سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل

ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی

دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی

دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی

کاش بودندی به گیتی استوار و دیرپای

دوستان در دوستی چون دشمنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » پاداش نیکی

 

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی

این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند

تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت

هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند

گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت

قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند

نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک

من باو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » تلخکامی

 

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا

آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا

در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی

در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » نیرنگ نسیم

 

نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد

سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم

زلق بی آرام او از آه من آید به رقص

شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » چشم نیلی

 

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو

چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری

از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم

ای ترا چشمی به رنگ شعله نیلوفری


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » ابیات پراکنده » صبح پیری

 

تا بر آمد صبح پیری پایم از رفتار ماند

کیست تا برگیرد و در سایه تاکم برد

ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است

بال همت می گشایم تا بر افلاکم برد


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری