گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

دلم در عاشقی زار اوفتادست

بدست رنج و تیمار اوفتادست

ستم کش بایدم بودن بنا کام

که معشوقم ستم‌گار اوفتادست

نکو رویست و بدخویست و نشگفت

که گل در صحبت خار اوفتادست

بلای جان خلقست و دل من

بصد جانش خریدار اوفتادست

دلم امسال در دام غم عشق

بتراز پارو پیرار اوفتادست

همی شویم بخون این بار چهره

که دست خونم این بار اوفتادست

مرا عشقست و جز من مردمان را

ازین انواع بسیار اوفتادست

دلم بر دست و جان هم برد خواهد

نه خر مرده است و نه بار اوفتادست

ملامت چون کنم خود را؟ نه اول

ز من آیین این کار اوفتادست

ز من بیزار شد معشوق و بامنش

ندانم تا چه آزار اوفتادست؟

حدیث عشق ما و خوبی او

بر شاه جهان دار اوفتادست

علاء دین و دنیا شاه اتسز

که شاهی را سزاوار اوفتادست