گنجور

 
وطواط

سپهر ملک عجم ، آفتاب دین عرب

بلند نام و نشان و بزرگ اصل و نصب

کمال دین هدی ، قطب ملک و دین محمود

که هست چرخ شرف را جمال او کوکب

جمال دودهٔ خوارزمشاه ، آنکه ربود

ز سرکشان زمانه بدست فخر قصب

همه خلاصهٔ مجد و بمجد نامغرور

همه حقیقت فضل و بفضل نا معجب

شده مطاوعت او زمانه را پیشه

شده متابعت او سپهر را مذهب

بطبع حضرت او را ستاره کرده سجود

بطوع خدمت او را زمانه کرده طلب

وجود فضل و هنر را بیان اوست دلیل

حصول عز و شرف را قبول اوست سبب

ز سعی او شده خار موافقان چون گل

ز تیغ او شده روز مخالفان چون شب

زهی بهمت عالی و تبع صافی تو

نظام جاه و علو قوام و فضل ادب

بزیر خنک جلال تو اخضر و اغبر

بزیر زین مراد تو ادهم و اشهب

ضیای حمد و ثنا از کف تو نیست بدیع

گهر ز کان و هنر از کف تو نیست عجب

سیاه گشت عدو را ز هیبت تو از گلیم

کبود گشت فلک را ز صولت تو سلب

عنایت تو چو شمس و ولی تو چو گهر

سیاست تو چو ماه و عدوی تو چو قصب

ز بیم نیزهٔ ثعبان نهاد تو گشته

امور خصم تو برگشته چون دم عقرب

تو همچو در و چو دریا بجاه تو مجلس

تو همچو مهر و چو گردون بزیر تو مرکب

شگفت نیست وجود تو در طویلهٔ خلق

که در طویله بود در جوار خار رطب

همیشه تا نبود باز طعمهٔ تیهو

همیشه تا نبود شیر سخرهٔ ثعلب

بدهر باد جلال تو عالی المکثب !

ز بخت باد جناب تو صافی المشرب!

ز تو مطالب ارباب فضل حاصل باد!

همیشه تا که جهانست علم را مطلب

مخالفات ترا چهره پر غبار بلا

منازعان ترا مغز پر خمار تعب

ندیم جان حسودت و در زمانه ندم

نصیب عمر عدوی تو از ستاره غضب