گنجور

 
وحدت کرمانشاهی

به کیش اهل حقیقت کسی که درویش است

به یاد روی تو مشغول و فارغ از خویش است

ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم

که در دیار فنا تخت و تاج درویش است

به تیر غمزه و نازت ز هر کنار بسی

به خون تپیده چو من سینه چاک و دلریش است

رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگوی

که این منافق دور از خدا بداندیش است

هوای کوی خرابات و آب میخانه

به از هوای دزاشیب و آب تجریش است

بشوی دست ز دنیا و پند من بنیوش

که مهر او همه کین است و نوش او نیش است

تو را چه آگهی از حال مست مخموریست

که شحنه‌اش بود اندر پی عسس پیش است

من و خیال سلامت از این سفر هیهات

که سعی و کوشش رهزن ز رهنما بیش است

ز کس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدت

که این حقیقت آیین و مذهب و کیش است