گنجور

 
واعظ قزوینی

اوراق روز و شب همه طی شد به صد شتاب

حرفی نخواهد چشم شعورت ازین کتاب

برعارضت نه موی سفید است هر طرف

سیلاب عمر کف بلب آورده از شتاب

از دست رفت عمر و، نشد فکر توشه یی

دردا که بار خویش نبستی به این طناب

دیگر درین مقام، مجال درنگ نیست

کز پشت حلقه عمر تو شد پای در رکاب

زان گشته پای سست، که در خانه جهان

چندان نشسته ایم که رفته است پا به خواب

نزدیک گشته است ترا روز مرگ از آن

جسم ترا ز رعشه پیری است اضطراب

دور شباب رفت و، نسودی رخی به خاک

واعظ نماز کن که فرو رفت آفتاب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

عنصری

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،

بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:

بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز

دیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب

چشمه‌ست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟

[...]

مسعود سعد سلمان

چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب

رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب

چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه

بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب

از گریه چون غرابم آواز در گلو

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
ابوالفرج رونی

ای تیغ تو کشیده ترا ز تیغ آفتاب

ای نجم دین و از تو به کفر اندر اضطراب

با همت تو وهم نداند برید راه

با هیبت تو دهر نیارد چشید خواب

حکم ترا مطیع بود روز و شب فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه