به سویت جنبش هر نونهال ایمای ابرویی
ز حرفت در چمن، هر غنچهای چشم سخنگویی
ز یاران هیچکس پهلونشین من نشد امشب
به غیر از حرف آن بدخو، که با من داشت پهلویی
ز دردت، آنچنان بیتاب دارم همنشینان را
که در پهلوی من بر خویش پیچد هر سر مویی
از آن رو چون رگ ابر از نگاهم گریه میبارد
که دایم همچو برق ای آتشین خود، چین بر ابرویی
ز اسباب جهان واعظ ندارد خانهام چیزی
به غیر از بستر پهلو و، جز بالین زانویی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دردهای درونی خود اشاره میکند. او از جذبه و زیبایی محبوبش سخن میگوید و میگوید که هیچکس جز او در کنار او نیست. او از دردهای ناشی از تنهایی و محبت ناچیز میگوید و احساسات خود را با تصاویری زنده از طبیعت و عناصر جهان نشان میدهد. در نهایت، او احساس پوچی و فقدان را از زندگیاش بیان میکند، به طوری که تنها وسایلش بستر و زانویش است. این اشعار بازتابی از غم و longing در عشق و زندگی است.
هوش مصنوعی: هر جوانهای به سوی تو حرکت میکند، مثل اینکه ابرویت سخن میگوید. هر غنچهای در باغ به حرفهای تو گوش میدهد و آماده است تا به دنیا بیاید.
هوش مصنوعی: امشب هیچ یک از دوستانم همراه من نشدند، جز صحبت آن شخص بدخلق که تنها همدم من بود.
هوش مصنوعی: من از درد تو آنقدر بیتابم که حتی همنشینانم هم تحت تأثیر قرار گرفته و مانند من در درد و غم به خود میپیچند.
هوش مصنوعی: چشمانم به اندازهای از غم پر است که همچون رگهای ابر، اشک میریزند. این احساس به قدری عمیق است که همیشه مانند جرقهای از آتش، نشانی از آن در چهرهام نمایان است.
هوش مصنوعی: از چیزهای دنیوی، واعظ نمیتواند چیزی به جز بستر خواب و بالینی که زیر سر دارم، برایم بیاورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی
برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابم
وگرنه بیتو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم
[...]
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
[...]
هزارت دیده میبینم که میبینند هر سویی
دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من
به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
نمیارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری
[...]
دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئی
اگر ضربت زند شاید که از خدمت سخن گوئی
اگر کشتن بود کامش ترا باید شدن رامش
نخواهی جستن از دامش که او شیر و تو آهوئی
ز جام عشق اگر مستی بشو دست از غم هستی
[...]
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی
چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی
به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی قانع
به خون رنگین چو شاخ گل نگردی دست و بازویی
ازان در جیب گل بسیار بیدردانه می ریزی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.