نتواندم بعشوه جهان کرد رهزنی
از مال کرده لذت درویشیم غنی
با قامت خمیده پیران اشارتی است
یعنی بود کمال بزرگی فروتنی
جز خوی خوش که مانع آسیب دشمن است
از جامه حریر که دیده است جوشنی؟!
در بزم یار دود، دلم ز آن بلند شد
تا مهر و ماه را نگذارد بروزنی
هستند عالمی چو گرفتار درد من
راز دلم ز کیست ندانم نهفتنی؟!
لذات نفس را همه دیدیم پشت و رو
واعظ کناره بود از آنها گزیدنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوعاتی چون عشق، درد و تواضع میپردازد. شاعر اشاره میکند که نمیتواند با تظاهر و فریب جهان را فریب دهد و با شیوهای ساده و فقیرانه به لذتهای زندگی میپردازد. او به اهمیت تواضع و ویژگیهای بزرگ انسانی اشاره میکند و میگوید که خوشخویی و رفتار شایسته مانع آزار از سوی دشمنان میشود. همچنین او از دردهای درونیاش سخن میگوید و به افرادی که مشابه او درد میکشند اشاره میکند. در نهایت، شاعر به لذات نفس و فاصلهاش با موعظهکنندگان اشاره میکند که سعی در دوری از آن لذات دارند.
هوش مصنوعی: نمیتوانستم با فریب و نیرنگ، دنیا را به سرقت ببرم؛ با این حال، از داشتن ثروت و لذت درویشی بینیاز هستم.
هوش مصنوعی: پیران با قامت خمیده خود نشان میدهند که بزرگی واقعی در تواضع و فروتنی نهفته است.
هوش مصنوعی: تنها ویژگی نیکو که باعث حفاظت از انسان در برابر آسیبهای دشمن میشود، چه نیازی به لباس حریر دارد که فقط به زیبایی و زینت میافزاید؟
هوش مصنوعی: در محفل دوست، دل من از شدت شوق به آسمان بلند شد تا اینکه نور خورشید و ماه نتوانند در چشمهایم بتابند.
هوش مصنوعی: افرادی وجود دارند که مانند من در درد و رنج به سر میبرند، اما من نمیدانم که راز دلم از کیست و چرا باید این را پنهان کنم؟
هوش مصنوعی: ما همه لذتهای نفس را از هر زاویهای تجربه کردیم، اما واعظی که در کنار ما بود، از میان این لذتها به گزینش پرداخت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
درشرط ما نبود که با من تو این کنی
دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا
آگه نبودهام که همی دانه افکنی
پنداشتم همی که دل از دوستی دهی
[...]
ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی
در سر منی مکن که به ترکیب چون منی
آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک
او را کجا رسد سخن مایی و منی
از آهن مذهب معمور کرده باش
[...]
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط تو نبود که با من تواین کنی
از مرگ تو نشست بهر گوشه ماتمی
وزسوگ تو بخاست زهر کلبه شیونی
زین سهمگین مصیبت وزین سهمناک مرگ
آتش فتاد دردل هر سنگ و آهنی
ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی
در عشق آفتاب تو همخرقه منی
والله که عاشقی و بگویم نشان عشق
بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.