پیری رسید و نور نظر گشت رفتنی
از عینک است چشم ترا خانه روشنی
از بس گزیده است مرا نیش هر زبان
لرزم بخویش پوشم اگر جامه سوسنی
نتوان شدن بر اوج شرف، جز بپشت پا
شد سر بلند سرو، ز بر چیده دامنی
افگنده اند بهر تو چون خاک بستری
تا چند فکر قالی و پشتی و سوزنی؟!
گر عالمی بروی تو یا زند تیغ کین
آنست ضربه تو که بر خویشتن زنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به پیری و گذر زمان اشاره دارد و از تغییری که در زندگیاش ایجاد شده سخن میگوید. او احساس میکند که زیبایی و نور چشمانش تحت تأثیر زمان و سختیها کمرنگ شده است. زندگی او پر از زخم و دردهای زبانی بوده و به همین خاطر به خود پناه میبرد. شاعر اشاره میکند که برای رسیدن به مقام و عظمت، گاهی باید از خود گذشته و سختیها را تحمل کرد. او همچنین به این نکته اشاره دارد که مشکلات و موانع مانند خاکی هستند که برای او به وجود آمدهاند، و در نهایت یادآور میشود که ضربهای که بر خودش میزند، ممکن است به دلیل درگیری با دیگران باشد.
هوش مصنوعی: پیری به سراغت آمده و محبوبت دیگر در دسترس نیست. آنچه که میبینی تنها تصویر محو شدهای است؛ مانند نوری که از عینک میگذرد، چشم تو نیاز به روشنی و روشنگری دارد تا بتوانی در دنیای تاریک زندگی بهتر ببینی.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه از حرفهای گوناگون دیگران خیلی آسیب دیدهام، میخواهم خودم را بپوشانم و از این وضعیت فرار کنم، حتی اگر لباس گلی و زیبا به تن داشته باشم.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به اوج مقام و شرافت، جز با تلاش و پشتکار نمیتوان به این هدف دست یافت. مانند سرو بلندی که با تکیه بر دامن خود توانسته به ارتفاع برسد.
هوش مصنوعی: به خاطر تو به مانند خاک، بستر و فرشهایی گستردهاند. تا کی به فکر زینتهای ظاهری و جزئیات کوچک باشی؟
هوش مصنوعی: اگر کسی علم و دانشی داشته باشد یا اگر شمشیری بر دشمن خود بکشد، آن ضربهای که به دیگران میزند، در واقع به خود او بازمیگردد و آسیب اصلی را به خودش وارد میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
درشرط ما نبود که با من تو این کنی
دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا
آگه نبودهام که همی دانه افکنی
پنداشتم همی که دل از دوستی دهی
[...]
ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی
در سر منی مکن که به ترکیب چون منی
آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک
او را کجا رسد سخن مایی و منی
از آهن مذهب معمور کرده باش
[...]
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط تو نبود که با من تواین کنی
از مرگ تو نشست بهر گوشه ماتمی
وزسوگ تو بخاست زهر کلبه شیونی
زین سهمگین مصیبت وزین سهمناک مرگ
آتش فتاد دردل هر سنگ و آهنی
ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی
در عشق آفتاب تو همخرقه منی
والله که عاشقی و بگویم نشان عشق
بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.