گنجور

 
واعظ قزوینی

ز بس پر گشته بزم از حیرت روی دل آرامی

نمیگردد زبانی، غیر دود آه، در کامی

بدان ماند که هر سو چشم گرداند، ترا جوید

از آن در رشکم از بزمی که دارد گردش جامی

چو چشم دام زیر خاک هم بر هم نمی آید

هر آن چشمی که حیران است بر روی دل آرامی

سر شوریده ما، با جرس باشد بیک طالع

که در بالین زانو هم، نمی بینند آرامی

فلک هر چند چشم مهر گردانید در عالم

ندید از قامتت خوشتر،نهال نازک اندامی!

عجب شوریده وضع عالم، از رخ پرده یکسو کن!

که گیرد روزگار از حیرت روی تو آرامی!!

غبار آورده چندان ز انتظارت چشم مشتاقان

که در خاک است بهر صید وصلت هر قدم دامی

مکن در محفل او واعظ از بیطاقتی منعم

نباشد ذره را در پرتو خورشید آرامی!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی

که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم

ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم

[...]

مولانا

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی

بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی

برآور دودها از دل به جز در خون مکن منزل

فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی

در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

حرام است ار دلی داری حیاتی بی دل آرامی

برو یاری به دست آور که یابی از لبش کامی

اگر بلبل بدانستی که گل بوی از کجا دارد

نگشتی گرد گل هرگز طلب کردی گل اندامی

به دفع چشم بد آن را که باشد هم نفس خوبی

[...]

اوحدی

مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی

که چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی

دلت چون بت‌پرست آمد به شهر ما گذر، کان جا

چلیپایی‌‎ست در هر توی و ناقوسی به هر بامی

ز سر باد مسلمانی دماغت را چو بیرون شد

[...]

جلال عضد

بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی

که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی

به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامی

برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی

من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه