گنجور

 
واعظ قزوینی

موی چون گردید جو گندم، دگر هشیار شو

وقت گرگ و میش صبح مرگ شد، بیدار شو!

تن ز پیری زار شد، یعنی که وقت زاریست

رخ چو سوهان شد ز چین، یعنی دگر هموار شو!

خنده رو باشی، گلی گل؛ تندخویی، خار خار؛

خار بی گل تا بکی باشی؟ گل بیخار شو!

هر فقیری را قبا، چون گرمی خورشید باش

هر غریبی را سر، چون سایه دیوار شو

آورد تا حلقه یاران یکدل سر بهم

سفره گستر، سر بسر، پیوسته، چون پرگار شو

بهر ساز برگ بی برگان، درین گلشن چو آب

جمله تن جوش و خروش و کوشش و رفتار شو

با رخی پر اشک واعظ، با دلی پرخار غم

خرم و خندان بروی خلق، چون گلزار شو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

تا به کی در خواب باشی یک زمان بیدار شو

کار بیکاران مکن رندانه خوش در کارشو

عشق او داری چو مردان از سر جان درگذر

وصل او از او بجو و ز غیر او بیزار شو

همچو منصور فنا گر بایدت دار بقا

[...]

صائب تبریزی

محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو

خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو

برنمی دارد گرانی راه صحرای طلب

گرد هستی برفشان از خود سبکرفتار شو

در سیه کاری سرآمد روزگارت چون قلم

[...]

جویای تبریزی

در سحرخیزی به ارباب سعادت یار شو

آسمان گردآور فیض است هان بیدار شو

همچو شبنم در هوای دوست شب را زنده دار

صبح شد برخیز و مست جام استغفار شو

هر کس از فیض صبوحی کامیاب نشئه ای است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه