گنجور

 
واعظ قزوینی

کرا پا میرود از محفل آن سیمبر بیرون؟

مگر بوی کباب دل برد از ما خبر بیرون

باستقبال سائل میجهند اهل کرم از جا

چو آهن حلقه بر در زد، ز سنگ آید شرر بیرون

بر دریا دلان، ننگست مال و ثروت دنیا

صدف نتواند آوردن، سر از شرم گهر بیرون

مکن بیرون سر از جیب خفا، گر عافیت خواهی

خورد سنگ جفا، از شاخ چون آید ثمر بیرون

ز بیعقلی است، سر از جیب گمنامی برآوردن

ز بیمغزی بود کآرد حباب از بحر سر بیرون

چنان در دیده ام تنگست واعظ عرصه گیتی

که نتواند سرشکم پا نهاد از چشم تر بیرون

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرون

مرا صد قطره خونابه شد از چشم تر بیرون

مگر خورشید در عشقت قبایی می درد هر شب

که از جیب دگر می آورد هر صبح سر بیرون

درون پرده شد از شرم رویت آفتاب امشب

[...]

صائب تبریزی

به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بیرون

چرا در بیضه آرد مرغ زیرک بال و پر بیرون؟

چو ملک دلنشین نیستی ملکی نمی باشد

که از دلبستگی ز آنجا نمی آید خبر بیرون

ز فرش بوریا گردید خواب تلخ من شیرین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه