گنجور

 
فضولی

شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرون

مرا صد قطره خونابه شد از چشم تر بیرون

مگر خورشید در عشقت قبایی می درد هر شب

که از جیب دگر می آورد هر صبح سر بیرون

درون پرده شد از شرم رویت آفتاب امشب

ندارد آبرو زین پرده گر آید دگر بیرون

ز حسرت آه آتشناک از دل می کشم هر گه

که آید تیر خون آلوده او از جگر بیرون

خیال نوک مژگانت گر افتد در دل دریا

نخواهد آمدن ناسفته از دریا گهر بیرون

نمی دانم چرا عشاق را کشتند در کویش

نکشتند آنچنان آن قوم را کاید خبر بیرون

فضولی می رسد در دهر هر دم محنتی بر من

بباید رفت زین محنت سرای پر خطر بیرون

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بیرون

چرا در بیضه آرد مرغ زیرک بال و پر بیرون؟

چو ملک دلنشین نیستی ملکی نمی باشد

که از دلبستگی ز آنجا نمی آید خبر بیرون

ز فرش بوریا گردید خواب تلخ من شیرین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

کرا پا میرود از محفل آن سیمبر بیرون؟

مگر بوی کباب دل برد از ما خبر بیرون

باستقبال سائل میجهند اهل کرم از جا

چو آهن حلقه بر در زد، ز سنگ آید شرر بیرون

بر دریا دلان، ننگست مال و ثروت دنیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه