گنجور

 
واعظ قزوینی

بستیم ز لب، در به رخ آفات زمان را

کردیم امان نامه ازین مهر، زبان را

مایل بستم بیش بود ظالم معزول

پرزور شود، زه چو بگیرند کمان را

آگاهی عامل، سبب راحت شاه است

فریاد سگ، افسانه بود خواب شبان را

از بس بزبان آمد و از دوست نهفتیم

شد جوهر آیینه، سخن لوح زبان را

کردم به دل سخت تو اظهار غم خویش

بر سنگ زدم پیش تو این راز نهان را

با دیده بینا نتوان از تو گذشتن

عکس رخت آیینه کند آب روان را

گردد ز سخن سختی هر مرد نمایان

تیر است ترازو، کشش زور کمان را

پیچیده به خود واعظ ما بسکه ز فکرت

مشکل که بیابد سخنش راه زبان را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را

از گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را

گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز

تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را

گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟

[...]

منوچهری

ای شاه! تویی شاه، جهان گذران را

ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را

یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

مسعود سعد سلمان

آسان گذران کار جهان گذران را

زیرا که جهان خواند خردمند جهان را

پیراسته می دار به هر نیکی تن را

آراسته می خواه به هر پاکی جان را

میدان طمع جمله فرازست و نشیب است

[...]

ابوالفرج رونی

نوروز جوان کرد به دل پیر و جوان را

ایام جوانی است زمین را و زمان را

هر سال در این فصل برآرد فلک از خاک

چون طبع جوانان جهان دوست جهانرا

گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ

[...]

سنایی

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد

خورشید بپیمود مسیر دوران را

ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه