شد دماغ از سنبل او بسکه سودایی مرا
خوشتر آید نکهت گلهای صحرائی مرا
بسکه از سودای زلفش میکنم دیوانگی
گشته بر سر جمع داغش چون تماشائی مرا
چون ندارم چشم فیض از تیره روزان جهان
گشته میل سرمه، شمع راه بینایی مرا
در جوانی میگرفتم من که تیغ از دست کوه
عاقبت پیری گرفت از دست گیرایی مرا
عیشها با عیشهای رفته خود میکنم
چون عصا برپای دارد یاد برنایی مرا
همچو پاکان میتوانم دست بر خاطر نهاد
دست تا گردیده پاک از چرک دنیائی مرا
می نهد هرکس قدم در خانه ام دزد من است
زآنکه مالی نیست دیگر غیر تنهایی مرا
طعن عریانی مزن واعظ که از سلطان عشق
بی سر و پاییست تشریف سراپایی مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شدت تحت تأثیر عشق و زیبایی محبوبش قرار دارد. او از احساسات عمیق و دیوانگی ناشی از این عشق صحبت میکند و میگوید که چگونه زلف محبوبش او را دیوانه کرده و زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر به کمبود چشمی که او را به دنیا متصل کند، اشاره میکند و میگوید که عشق نمیگذارد از زیباییهای زندگی لذت ببرد. همچنین به پیری و انزوا اشاره میکند و از خاطرات جوانی و عیشهای گذشته به یاد میآورد. در نهایت، او به طعنهای به واعظان میزند و بیان میکند که عشق واقعی او را از همه چیز تهی کرده و او را در موقعیتی بدون پایی میسازد. به طور کلی، این شعر عواطف عمیق و فلسفهی زندگی شاعر را در ارتباط با عشق و تنهایی نشان میدهد.
هوش مصنوعی: عطر سنبل او به اندازهای بر من تأثیر گذاشته که بوی گلهای صحرا برایم خوشایندتر شده است.
هوش مصنوعی: از شدت عشق و خیال زلف او، دیوانه شدهام و حالا در مقابل جمع، داغ و سوزش عشق او را به نمایش میگذارم.
هوش مصنوعی: چون نمیتوانم از نعمتهای زندگی بهرهمند شوم و در این دنیا روزهای سختی را سپری میکنم، به دنبال سرمستی هستم تا نور و روشنایی را در مسیرم به من نشان دهد.
هوش مصنوعی: در جوانی احساس میکردم که قدرت و توانایی خود را از دستان کوه مانند میگیرم، ولی در نهایت با افزایش سن، این قدرت از دستان من رفته و به پیری سپرده شد.
هوش مصنوعی: من برای لذت بردن از زندگیام به یاد روزهای خوش گذشته میاندیشم، زیرا خاطرات خوش آن روزها به من قوت قلب میدهد.
هوش مصنوعی: میتوانم همچون افراد نیکوکار به آرامی فکر کنم و با یادآوری آنچه خوب و پاک است، از آلودگیهای زندگی دنیا دور شوم.
هوش مصنوعی: هر کسی که وارد خانهام میشود، برای من مانند دزدی است، زیرا دیگر چیزی جز تنهاییام در این خانه ندارم.
هوش مصنوعی: به واعظ نگو که نکند توهینی به من کند، زیرا من در عشق به مقام والایی دست یافتهام و از قید و بندهای ظاهری رهایی یافتم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
[...]
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا
رفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا
چند بر من رو نهد هر جا که باشد محنتی
دل گرفت از صحبت یاران هر جایی مرا
گر نیندازم نظر بر عارضت از صبر نیست
[...]
چشم مستش از نگاهی کرد سودایی مرا
کشتی از یک قطره می، گردید دریایی مرا
چشم باز از پیش پا دیدن حجابم گشته است
از نظر بستن یکی صد گشت بینایی مرا
نرمتر صد پیرهن از خواب مخمل گشته است
[...]
در میان خلق عالم، کشت تنهایی مرا
بلکه زین وحشت رهاند سر بصحرائی مرا
گر شدم محروم دوش از خدمتت، معذور دار
بود مهمان عزیزی، همچو تنهایی مرا
بال عنقا، نقش طاووسی نمیگیرد بخود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.